تو کجایی نازی؟؟؟؟؟

من کجا خوابم برد؟ کی بیدار میشم؟

 

از من همین عادت چای خوردن ساعت چهار در لیوان چینی مونده که فراموش نکنم این منم.

 

چیزی شبیه تبلور شبیه نمو شبیه سفر شبیه بازگشت از سفر شبیه رویا شبیه بیدار شدن شبیه نور..... شبیه نور.... چیزی شبیه نور می خوام.

 

دلم میخواد چادر سرم کنم، کوله قبلیمو بندازم، برم دانشکده، نماینده باشم، بدوم بدوم بدوم........ و شاید باز برسم به تو.... وشاید باز متبلور بشم...... و شاید باز....... شاید نه... قطعا دوباره از همین مسیر میام.

 

تو کجایی نازییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟................................................ عشق بی عاشق من.

 

+ تا کجا من اومدم؟

چطوری برگردم؟

چه درازه سایه ام،

چه کبوده پاهام،

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود،

کجا از دستم رفت؟

من می خوام برگردم به کودکیم...................................

 

++(حسین پناهی عزیز)

٢۱ اسفند ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

نیستم!

حتی نمی دانم چرا می نویسم. به نظر مهم ترین هدف گذراندن زمان تا نهار است که نفهمم. مثل وقتی دستت بریده است و فیلم نگاه می کنی تا دردش از یادت برود.

درد نمی کند، لامصب ذره ذره نابودم می کند. مثل یک سر درد زمینه ای که آن قدر کم است که ارزش مسکن خوردن ندارد ولی دوست داری سرت را بکوبانی به دیوار. مثل یک درد مبهم استخوانی که فریادت را در نمی آورد اما از ته دل آرزو می کنی کاش می شد دستت را بکنی بیاندازی دور. درد هایی که می شود با آن ها به سر کار بروی، می شود لبخند بزنی، می شود کارهایت را انجام دهی. ولی هر از چند گاهی ناخودآگاه بگویی اه کلافه ام کرد! از آن دردهایی که ظهر کمی زود تر می روی خانه می گویی حالم خوب نیست. از آن دردهایی که شب زود تر می خوابی و اگر کلافه هم شده باشی می توانی قبل خواب کمی به حال خودت گریه کنی که چرا راحت نمی شودی از این درد مزمن. از همان دردهای مزمنی که هزاران مقاله برایش می نویسند. که بعضی ها آنقدر مسکن می خورند که دلشان خون میافتد از دهانشان یا جای دیگری می زند بیرون..... از همان دردها می کند دلم.

 

دل ارگانی است دایره... نه مکعبی شکل در مکان آناتومیکی کمی بالاتر و سمت راست تر از قلب. بعضی چیزها را که قورت می دهی به جای معده می رود توی دل. مثلا غصه مثلا بغض مثلا فکر. بعد دل باد می کند و می شود یک ارگان کروی شکل. از یک طرف جای ریه را می گیرد که نفس سخت بالا می آید و از طرفی به قلب فشار می آورد. دردی که حس می شود درد همزمان خود دل آماس کرده و قلب تحت فشار است. دقت شود درد دل با دل درد اشتباه نشود!

 

درمان: امید است در آینده دانشمندان..........

 

گاهی آدم دوست دارد می توانست 24 ساعت در شبانه روز بخوابد.

پ.ن. خدایا خدا وکیلی به من رحم نمی کنی به تعطیلات عیدم رحم کن! بابا کلی کار دارم......

 

-هی. سلام.

-من نیستم!

-با تو ام! یعنی چی نیستم؟ می گم سلام! خوبی؟

-من هم میگم من نیستم!

-وا خل شدی؟

-نیستم. نیستم. نیستم. نیستم. نیستم................

۱٩ اسفند ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

فرشته ی دیوانه

درست وقتی هشت ساعت فکر بی پایان و کاتوره ای و بلاتکلیف رو می خوای سر و سامان بدی. کاری که از جمع کردن انبار بابا هم سخت تره. سوالی که جواب ندارد. سوالاتی به قدمت عمر بشری خودت، یعنی همین شش هفت سال اخیر، از وقتی فهمیدی کی به کیه. سوالاتی مال همین حوالی که جوابشان گاهی به سادگی بابا آب داد است و گاهی به پیچیدگی نا ممکن، که مغزت سوت می کشد، ارور می دهد و تنها کاری که از دستت برمی آید ری استارت است. سوالاتی که انگار همه جوابش رو می دانند به جز تو. کارهایی که انگار برای همه آسان است الا تو. زخم هایی که، فقط در چهره کسانی دیده ای که نزدیکشان شدی، ولی انگار از دور که نگاه می کنی هیچ کس زخمی نمی شود. انگار اسرار مگو ست. انگار همه می خواهند در تلاشی تلخ به خود و دیگران بگویند همه چیز طبیعی و منطقی و خوب است. این منطق اما به هیچ کار من نیامد. هیچ گاه دستم را نگرفت، خاک لباسم را نتکاند، دست روی شانه ام نگذاشت. شاید من نباید با خودم انقدر بحث کنم. باید به خودم بگویم خون خودت کثیف نکن، آدم نفهمی ست اصولا. شاید باید بقیه را بگذارم جلوی خودم زخم هایشان را نگاه کنم، بکوبمشان، بزنمشان، حرفم را با پتک و پیچ گوشتی و دلر بکنم توی مغزشان و هر وقت اقرار به توافق با من کردند خیالم راحت شود که خوب، پس طبیعی است. شاید هم یکی را بگذارم جلوی خودم حرف بزنم و وقتی جمله ام تمام شد نگاهش را از اکسیپیتالم بیاندازد به چشمهایم بگوید ببخشید دوباره بگو حواسم نبود. می شود حتی بعضی ها را گذاشت و حرف زد .... اوه نه این بعضی ها را اصلا نمی شود. می شود با بعضی ها را گذاشت step-by-step اصول را توضیح داد و بعد گذاشت نظر بدهند، بعد اگر نظرشان با تو یکی نبود، دوباره از اول همه چیز را برایشان توضیح داد، و اگر باز هم نفهمیدند گفت این ها اصلا اصول را هم نمی فهمند. می شود زنگ زد به بعضی ها گفت هی فلانی ببینمت بعد بگویند آره من هم دلم برایت تنگ شده و گوشی را قطع کنند. می شود رفت بعضی ها را دید که زیر همین سنگی که در حال فرود روی توست خرد شده اند و بعد به حالشان گریه کرد تا مشکل خودت را فراموش کنی و تسکین بیابی. می شود حتی خدا را بگذاری جلویت و هی برایش توضیح دهی و سوال کنی و بعد تا هر وقت دلت خواست منتظر جوابی باشی. ولی می دانی آخر از همه می روم جلوی آینده می نشینم زل می زنم توی چشمهای آدم احمقی که آن تو نشسته و می گویم فقط یک بار دیگر ازت می ‍رسم مثل آدم جواب بده. آدم هم که نشدی ‍بعد یک نگاه عاقل اندر سفیه بکنی و بگویی این هم از رفیق. می شود حتی گوشی را برداری بروی توی صفحه sms، چند ثانیه مکث کنی و بعد یادت بیاید چند هزار بار این سوال را پرسیده ای. و گوشی را پرت کنی روی تخت....

 

من یک زمانی کوهنورد بودم. یکی دوبار که افتادم قل خوردم تا کوهپایه، یکی دوبار که دوباره راه افتادم بروم کوه و به بیست متر نرسیده نفسم از چشمانم زد بیرون و یکی دوبار که شک کردم کلا کوه به چه دردی می خورد بالا رفتنش و اصولا آدم باید از لحظه بودن استفاده کند... همین ها شد که دیگر اسم کوه و کوهنوردی و استقامت و تلاش و هر مزخرفات دیگری می آید تمام استخوان هایم می لرزد، چشمانم را می بندم دستانم را می گذارم روی گوشهایم و سعی می کنم به دریا فکر کنم!

 

گفتم دریا. من از اول هم دیوانه بودم! ولی یادم می آید یک زمانی بود که دیوانه نبودم ها. حتما بوده. باید بوده باشد.

 

لطفا یکی بگوید من چه غلطی بکنم. یکی بگوید من کجایم. کسی مرا ندیده است؟ زجر مزمن؟ فکر مزمن؟ بحران مزمن؟ سوال مزمن؟

می دانی هزار بار هم ببینی حس کنی که طناب به کمرت بسته ای باز هم در bunjee jumping وقتی بوی خاک با سرعتی نفس بر به مشامت نزدیک می شود، طعم خاک را در دهانت حس می کنی و مطمئن نیستی با مغز متلاشی نمی شوی کف جاده. چون نمی توانی طناب را فرموله کنی. چون طناب جزء تو نیست. چون یک طنابی باید باشد وگرنه نفله ای. چون بودن یا نبودن طناب دست تو نیست.

 

میگوید دراورت خالیه! اخم می کنم می پرم وسط حرفش که دراور من خالی نیست! اگر خالی بود که اینجا نمی گذاشتمش. هی هر دفعه می گویی دراورم خالیه. اصلا چه کار داری به دراور من. دلم می خواهد. اگر وسایل دیگه بگذارم توی اتاقم دراور رو کجا بذارم. دست از سرم بردار. نمی خوام. برو بیرون.........!!!!! دراور خیلی چیز مهمی می شود وقتی اعصاب نداری!

 

وای که چقدر دلم می خواهد تمام عضلاتم را رها کنم بگذارم با مغز بخورم زمین. یا کسی می گیرد دستم را یا نمی گیرد دیگر. از حدودی ایستادن متنفرم!!!!!!!!!!

 

نگران نباش اگر نمی دانی با من چه کار کنی. کاملا درکت می کنم! گیر بد آدم دیوانه ای افتاده ای. شاید یک فرشته ی دیوانه!!!!!!!

۱۸ اسفند ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0