با غم خو گرفتيم..

سلام

شهادت امام رضا (ع) و امام حسن (ع) و وفات حضرت محمد (ص) تسلیت باد!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من هنوز فکر می کردم ۱۶ سالمه...ولی امروز وقتی فهمیدم می تونم به صورت قانونی ۳۶۰ داشته باشم تازه افتاد... امسال اولین سالیه که احساس نمی کنم هنوز بچه ام...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاید جنبه ی خوش حالی ندارم...دیروز از صبح تا ظهر مثل بچه ی آدم خوش بودم و کار هامو می کردم ظهر حس کردم به یک مفت خور بی مصرف تبدیل شده ام...دیشب واقعا وقتی دوباره حالم گرفته بود احساس راحتی می کردم....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این احتمالا آخرین پستم قبل از عیده...پس سال نو مبارک!!

باشد که امسال ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
پرتقالي پوست مي كندم.
شهرها در آيينه پيدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان پرتقالي باد!

در پناه حق

٢۸ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

معراج!!

سلام

همیشه فکر می کردم می شود کسی که نمی فهمد٬ بفهمد که می فهمد؟

نمی فهمم و می فهمم که نمی فهمم و می زنم بر سرم از نفهمی خودم و نا مفهومی روزگار...

شانه هایم درد گرفت از بس پا روی خودم گذاشتم تا بلکه کمی بالا تر بروم...

دست هایم هم درد گرفت از بس به در و دیوار آویزان شدم...

می دانم کسی گاه گاه از پشت کمی من را هل می دهد بالا تا دستم به پله ای برسد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

معمولا

 کودکان نمی فهمند

  نوجوانان می خواهند بفهمند

   جوانان در اوج فهمند

    بزرگان می فهمند چیزی نفهمیده اند

     پیران که می فهمند برای فهمیدن دیر است...بی خیال فهمیدن...

من در کجای این گستره شعور دست و پا می زنم؟؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن. شعور سیاسی ام با شعور دینی ام به توافق نمی رسند...

تا کسب شعور بیشتر...سوال های مربوطه تعطیل!!

پ.ن. عید جای ما را هم خالی کنید ... ما برویم هفت سین جور کنیم...التماس دعا!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بوي تشكيل ادراك مي آمد.
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد.
جمله جاري جوي را مي شنيد،
با خود انگار مي گفت:
هيچ حرفي به اين روشني نيست.
من كنار زهاب
فكر مي كردم:
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است !

٢٢ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

پی خوابی شايد...!

به نام دوست

چند وقتی است با خودم بیگانه شدم...خودم را...گذشته ام را...

فرصتی بود برای خارج شدن...بیرون آمدم و از دور به تصویری که از زندگی ساخته بودم نگریستم...این نبود آن چه می خواستم ... و من حتی نمی دانستم چه می خواهم....

ساختم...دوباره ... بهترین شکلی که می توانستم...و حتی منتظر خودم نماندم ....تمام علایقم٬ دلبستگی هایم٬ اهداف دور و نزدیک....و حتی منتظر خودم نماندم...

می ترسم واردش شوم...اگر این بار هم لباسی که دوختم بزرگ باشد...شاید هم کوچک...خیلی تنگ...آن قدر که پاره شود...نکند این بار هم...نمی دانم...

می دانم از زندگی چه می خواهم...می دانم زندگی از من چه می خواهد...شاید زندگی...ولی من  هرگز آن چیزی نبودم که زندگی می خواست ...یا خودم...

حد اقل امیدی هست...منتظرم...شاید تصویرم درست باشد...کپی برابر اصل...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعضی ایرانی ها این جا آدم را از ایرانی بودن شرمنده می کنند...به خصوص پسرهای ایرانی که صد رحمت به شهرک غرب اند! این جا آدم ها عموما یا ساده اند و بچه یا نمی شه باهاشون گرم گرفت چون اصولا فرق دارند باهات...با چهار تا جقله می گردم این روزا...راستی اینا هم فهمیدن من چه جوری نگاه می کنم!!!

خبر دیگه ای نیست...همین!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

...

زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند

یا علی

۱٧ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

انتظاری نوسان داشت!

به نام دوست

شاید ترجیح می دهم به کم آوردن خودم اعتراف کنم و این جام زهر را بنوشم  تا این که ۵ هفته ی دیگر رو به قورت دادن درس ها بپردازم...

خاطراتم را مزه مزه می کردم...شیرین تر می شدند و باز شیرین تر...آنقدر که گلویم را می سوزاندند....انگار تمام حنجره ام متورم شده...باد کرده...

شاید گریه کردم ... ولی هنوز گلویم می سوزد......همین!

بابا تمام دموکراسیشو می ریزه وسط میدون و می گه انتخاب با خودته می خوای نرو مدرسه زهرا می خنده و می گه این از روش های تربیتیه که انتخاب رو به خود بچه (!) واگذار کنی! من یه ذره بیشتر غر می زنم و بابا تمام دموکراسیشو یه جا مصرف کرده یهو می افته اونور خط و می گه پا شو خودتو لوس نکن نمی رم نمی رم راه انداخته واسه من!

یاد حرفای عمو می افتم که می گفت نرین مدرسه ..برین اینور اونور و ببینین... من از همون اولش نسبت به عمو ارادت خاصی داشتم...همه می دوننن.......

بابا که موقعیت رو مناسب پیدا کرده دوباره اسم اون بیماری کذایی رو می بره...اینا همه به خاطر Homesickness ه. منم که اولش اومده بودم ......

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.
از مرزي گذشته بود،
در پي مرز گمشده مي گشت.
كوهي سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

.....

انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست.

 انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست
.

یا علی

۱٦ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

امريکا و خرما و خدا!

می گویم: این جا اجتماع خوش گذران است... وقتی سال ها قبل گردانندگان دولت گفتند بیچاره هایتان را بفرستید تا ما از آن ها پذیرایی کنیم... مرکز علم است٬ در این شکی نیست. اما کم تر ایدئولوژی می توان دید که از امریکا بر آمده باشد. کم تر نویسنده ی ماهری می توان یافت که آمریکایی باشد. در حقیقت می توان گفت آمریکایی ای وجود ندارد. این جا اجتماع ملت هاست. از خاور دور گرفته تا خاور میانه و اروپا و آفریقا.  آمریکا اصلیت ندارد٬ریشه ندارد هویت ندارد...اتوپیای این ها خانه های زیبا و زندگی راحت و این هاست که به آن دست یافته اند! اصلا فلسفه ی اتوپیا دست نیافتنی بودن آن است! این ها که آرزویشان تکمیل است کاری ندارند بروند بمیرند! این جا انسان ها دیر بزرگ می شوند . عمیق نیستند و اوج فعالیت مفید بچه های دبیرستانی درس خواندن است...آن قدر ول بگردند و درس بخوانند ببینند به کجا می رسند...می رسند. به خیلی جاها هم می رسند. ولی خوب این ها فقط خرما دارند ما هم فقط خدا... من هم خدا را می خواهم هم خرما را!!!!

پ.ن. این ها نظرات شخصی من در این لحظه است. هیچ دلیلی بر درست بودن آن وجود ندارد.

پ.ن. اطلاعات دزدیدیم بی اجازه ی صاحیش.  با اجازه..!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

او خرما آورد٬ من نان

او یک پله پایین آمد و من یک پله بالا

سفره ای پهن کردیم و صبحانه ای خوردیم

...

آن چه ماند خرده نانی بود و هسته ی خرما و سه استکان خالی

                                                                                                       - ایما -

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه ی معرفتي است.

۱۳ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

سياوش تشنه است!

یک ماه و ۲۰ روز می گذرد...از تصمیمی که گرفتم ... از آمدنمان... از کنار گذاشتن خیلی چیزها

و دوباره باید تصمیم بگیرم...این بار سخت تر ... این بار موثر تر... و خطرناک تر

انتخاب کنم...بین چیزهایی که دیگران یافته اند و چیز هایی که دیگر تران ....

اما باور نمی کنم که من یکی از دیگران یا دیگرترانم...من خودمم...یک استکان خالی ِ خالی.

کاش دوران دبیرستان را از دست نمی دادم...برای پر شدن...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیسه اش را پر کرد...پر ِ پر... و یادش رفت که لیوان را هم پر کند.... اکنون شاید گرسنه نماند اما تشنه است و هر لحظه تشنه تر می شود در این آفتاب سوزان کوهستان! چشمه آنطرف کوه است...دور نیست اما کوه ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و قرآن من به نشانه ی چه به زمین افتاد

وقتی که من ِ بود را لعنت می کردم

من برای اولین بار بریدم

و تنها مثل کودکی انگشت در دهان مکیدم

و انگشتم را گاز گرفتم

                              محکم!

تا دهانم باز نشود و اشکم جاری...

و قرآن من به نشانه ی چه به زمین افتاد

وقتی که من ِ بود را لعنت می کردم

من هرگز داستان سیاوش را نخوانده ام

نخوانده ام تا مرا ملامت نکند...

ترسیدم من را به جرمی از داستانش بیرون کند..

من هرگز سیاوش نبوده ام . اما... داستان سیاوش را دوست دارم

من بر این باورم ...

که داستان سیاوش نقش دومی دارد

منی که پشت صفحات می سوزد

هزاران نفر خوانده اند... هزاران نفر سوخته اند...

من هرگز داستان سیاوش را نخوانده ام...

می خواستم قبل از این که بسوزم

                                              سیاوش شوم

می خواستم نسوزم اما مردم...نسوختم و مردم...از نسوختن مردم..

کاش اهالی شهر باورهای قدیمی داشتند

تا دست کم جسمم را بعد از مرگم می سوزاندند

شاید سیاوش به خوابم بیاید

شاید من به خواب سیاوش بروم

برای دوباره داستان سیاوش آغاز شد...آوردندش...سیاوش را... ولی خواهش می کند...می خواهد کمی درنگ کنند... سیاوش هرگز چنین نبوده است...می ترسد پا در آتش بگذارد

می دانی:سیاوش همیشه خواب ابراهیم را می دید

ولی این بار

                 خواب من را دید

                                        و قرآن من افتاد

                                                                                                - ایما -

یاعلی

۱۳ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

کلاب مسلمانان غرب کاليفرنيا!

عکس های کلاب دانش آموزان (و بعضا دانشجوهای) مسلمان غرب کالیفرنیا:

  دریاچه ای در میسون پارک

علیرضا در میسون پارک

تعدادی مرغابی در دریاچه ی پارک

تعدادی از اعضای کلاب در حال آماده کردن باربیکیو

تعدادی دیگر از اعضای کلاب هم در حال آماده کردن بقیه ی وسایل ناهار

محل برگزاری برنامه و پختن ناهار و پذیرایی و ...

جمعی از دانش آموزان عضو کلاب

 پرتره ی اردکی در پارک

همان اردک در حالی که فکر می کنه دوربین هم نوعی خوردنی است!

برگزاری نماز جماعت و سخنرانی تعدادی از آقایان دانشجو درباره ی وحدت جامعه ی اسلامی!!

باربیکیو!!

۸ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

هر کجا هستم، باشم!

ذیروز دلم برای اولین بار شدیدا برای کودکیم گرفت...برای سوره هایی که در راه کلاس قرآن با خواهرم حفظ می کردیم...برای ۲۰۰ تومانی که جایزه ی حفظ سوره از مامان می گرفتیم... برای ابتدایی شاهد ۵ ... برای شیر کاکائویی که موقع بر گشت با زهرا می خریدیم ... برای دفترچه ی خط تحریری که خانم نظر پور ٬معلم کلاس اول٬ برای من و زهرا درست کرده بود چون من و زهرا خواندن و نوشتن بلد بودیم...

و نه تنها کودکی خودم که فرا تر هم رفت و هوس کودکی های بابا را کرد و خاطراتی را که شنیده بودیم و در ذهن مجسم کرده بودیم ...

این احساسات نوستالژیک عادیست...این طور می گویند...اثر آب و هوای غربت است...گویا!! هر چه حجم درس بیشتر باشد بییشتر عود می کند...و اگر امتحان در پیش رو باشد منطق آدم آن قدر به هم می ریزد که می تواند بزند زیر همه چیز و تصمیم بگیرد امتحانی را نخواند و بیافتد!!

به اختلاف نسل ها فکر می کردم و به این که دیگر نمی شود به گذشته باز گشت و این که کودکان ما همان قدر با ما غریب خواهند بود که ما با پدر و مادرمان.... دیگر نه تجربه ی حیاط و مدرسه ی ۱۰۰ نفره خواهند داشت...نه ...

 

(البته بعد از همه ی این اوصاف و بعد از این که حالم کمی سر جایش برگشت جواب سوال خودم را دادم و مشکل حل شد)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------


هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

...و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
...

پ.ن. می گویند تمام ملت شعر را حفظ هستند... می گویند شعر طولانی نگذارید... من برای این که این یکدستی را بر هم بزنم شعر را حفظ نیستم!! دوستانی که شعر را حفظند اول خط رو بخونند تا آخرش رو از حفظ برای خودشون بخونند بعد برگردند نگاه کنند کجاهاشو رنگی کردم کلمه ی اولشو بخونند بعد به همون جاهاش توی دلشون توجه کنند ...خوبه؟!

٦ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

شکوفه ی زرد...

به نام او

داشتم چی کار می کردم؟...آهان داشتم یه کاریکاتور تاریخی رو در چند صفحه پرینت می کردم که توی یک پوستر سر همش کنم... چند دقیقه پیش ( البته خوب که فکر می کنم چند ساعت پیش می شه!) داشتم یه شعر از کتاب ادبیات انگلیسی می خوندم که تقریبا ۵۰ خط ( یا ۵۰ مصراع) بود و تو هر خطش به طور متوسط ۲ کلمه بود که نمی فهمیدم و من باید از توش پارادوکس و واج آرایی و...پیدا می کردم!....پس فردا یه امتحان دارم از ۳ فصل دارم که تا حالا لای کتابش رو باز نکردم... امروز امتحان شیمی داستیم٬ کلی٬ از هر چی تا حالا خونده بودیم... فردا هم امتحان ریاضی داریم... اینا اعداد مرکب رو هم می خونن که ما اصلا کاری باهاشون نداشتیم... ... برای امروز باید ۲۰-۳۰ تا سوال تاریخ رو از توی کتاب از فصلی که نخونده بودیم جواب می دادم برای دیروزش هم ۵۰ تا سوال ریاضی باید حل می کردیم... ... ... ...

و این ماجرا ادامه دارد... و منی که ساعت ۱۱ می خوابیدم یعنی دیر خوابیده بودم الان ۱۱ یعنی زود خوابیدم...البته شاید این جملات برای دوستان دانشگاهی که سرشون شلوغه معنا نداشته باشه...!!البته تقصیر خودمه...سه تا کلاس پیشرفته برداشتم که ملت دو تاش رو هم به زور بر می دارن(ریاضی و شیمی و زیست!)...تازه ملت وقتی می یان اولش کلاس های مخصوص بر می دارن که زبانش آسون تره....

ما به کار ملت چی کار داریم....سه ماه که بیشتر این جا نیستیم بذار یه کم زور ببینیم...

ولی در هر صورت می گذره... بعد از این همه لذت بخش ترین کار اینه که فکر کنی برگشتی...یه آهنگ گوش بدی...چشماتو ببندی ... بیای آپ کنی... کامنت بذاری...سهراب بخونی...( اینا الان لذت بخش ترین کار بودند..(؟)!(؟))

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
...
تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
بلا تکلیف
باز در تکرار ها می پیچم
باز چای و باز مدرسه و باز خواب
باز خستگی و باز درس و باز بی خوابی
من می پیچم...به دور خود...
دقیق تر که نگاه می کنم ...درست مانند یک پیچ
که می پیچد و جلو می رود...جلو می رود
درختان این جا را دوست دارم
که وقتی برگ هایشان زرد می شود شکوفه می دهند
یا وقتی شکوفه می دهند برگ هایشان زرد می شود
و من دیده ام درختانی را که هم برگ داشتند و هم شکوفه
و ناگهان هم گل هایشان ریخته هم برگ هایشان
من زرد می شوم  و شکوفه می دهم....
این است احوال درخت کوچک من
یا علی(ع)

۳ اسفند ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0