«خدا کند»ها...

سلام

عجیب دافعه پیدا کردم با وبلاگم... عجب روزگاریه!

«خدا کند» ها:

نه دینی نه کینه ای نه حق الناسی...

از این دنیای دون زودتر از این که ازم دل بکنه دل بکنم...

نه دچار سفسطه ها و مغلطه های منطقی بشم و نه دچار دلبستگی های غیر منطقی

با تجربه ی این سفر دور٬ چیزهایی بفهمم بس بیشتر از چیزکهایی که تا الان حالیم شده... که جبران هزینه هایی که کردم و کردند بشواد (باد)

 و همه ی عزیزان خدا برایم عزیز شوند و عزیزانم را خداوند عزیز کند ...در دو جهان...آمین

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------

سحــر با بـاد می گفتــم حدیث آرزومنــدی     خطاب آمد که واثق شو با لطف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست     بدین راه و روش میــرو که با دلدار پیوندی

۳٠ فروردین ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

شايد به اميد ديدار!

سلام

در باب اصول و فروع دین

یکی از اصول دین رو که یادت نمی یاد. ۳ تا از فروع دین رو هم که جا می اندازی...سوال های شب اول قبر رو هم همین جوری می خوای جواب بدی دیگه!

در باب احکام دین

تو کلاب مسلمانان وقتی یهو می بینی نماز شروع شد و می دویی که برسی به نماز...خوب تو پارک بودی و کفش هم پاته دیگه... بعد تازه وسط نماز خوب که فکر می کنی می بینی نه تنها کفش پاته بلکه دهنت هم داره می جنبه... یه ذره بیشتر توجه می کنی می بینی اون آدامسه تو دهنت!

در باب تحصیل علم

یه روز ۵ ساعت یه روز ۷ ساعت یه روز هم تعطیل یه هفته هم مسافرت و ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگر نه فکر مال من است نه هوا چون مثلا وقت ندارم . چون این امتحانات نهایی و این کنکور کذایی در روبرو قرار دارند ومن را به شدت به مبارزه می طلبند!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم     به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حـرم  وصــل  نداریم  مگـــر     به گــدایی ز در میکـــده زادی طلبیـم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ     خیــز تا از در میخــانه گشـادی طلبیم

یا حق

۱٦ فروردین ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

ما ساده تريم!

سلام

کتاب فیزیک با دهن باز روی میز نشسته بود... با کاغذ های سفید و دست نخورده! و من با همون مداد رنگی هایی که زهرا کتاب فیزیکشو رنگ کرده بود کتابمو خط کشیدم! چه دنیای غیر تکراری ای!تو که خسته شدی از این که باید همه چی رو خودت کشف کنی و من که خسته شدم از بس قبل از ایجاد شدن سوال جوابشو گرفتم!

مریم! بیا ببین دنیا چه خبره! 

به قول بابا آدمای خوب٬ خوشند. احساس کردم حتی تو خیلی با من فرق داری. و بعد از یک سری دری وری گفتند با خودم...نوبت تو شد که بیای و دوباره منو متعادل کنی. و من دوباره بفهمم ...که دنیا...عادی عادیه! که همه چیز مثل قبله! شاید نباید اون همه چیزهایی که نمی دونستی رو یهو به خوردت می دادم که رو دل کنی یه روز کامل مجبور شی درسو ول کنی...

 آدم نقاط تکیه ای داره که هر چه قدر همه چی به هم بریزه اونا به هم نمی ریزند!

پ.ن. زهی خیال باطل. فردا که فهمیدی اونا هم با چیزی که تو فکر می کردی فرق دارند...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اين پيچك شوق ، آبش ده، سيرابش كن. آن كودك ترس، قصه بخوان، خوابش كن.
اين لاله هوش ، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. ني ، تنهاتر ، تنهاتر.
بالاها، پستي ها يكسان بين. پيدا نه، پنهان بين.
بالي نيست، آيت پروازي هست. كس نيست ، رشته آوازي هست.
پژواكي : رويايي پر زد رفت. شلپويي: رازي بود، در زد و رفت.
انديشه : كاهي بود، در آخور ما كردند. تنهايي: آبشخور ما كردند.
اين آب روان ، ما ساده تريم. اين سايه، افتاده تريم.

یا حق

۸ فروردین ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

يا علی گفتيم و عشق آغاز شد!

سلام

چیز هایی دیدم که دوست داشتم هر لحظه اش را ببینید! دوست داشتم تمامش را بنویسم ...

ولی...نه من توان نوشتن دارم..نه نوشتن حق مطلب را اداء می کند! فقط چند عکس ...

یا علی

سفره ی هفت سین ما٬ با سس و سیب زمینی و سیب و سنت (سکه) و سبزی (تره و پیازچه) و سرکه!

امام حاج سید مصطفی قزوینی٬ امام و بنیانگذار مسجد ( این جا امام به معنای رهبر است که ما در ایران عموما استفاده نمی کنیم!) حاج سید مصطفی سخن رانی های خیلی قشنگی دارند! و هر بار به زبان فارسی و انگلیسی همه ی سخن رانیشون رو می گن (چون مسجد شیعی است عموما ایرانی اند)حاجی اصلا قزوینیه و بچگی تو عراق بوده ...تو حوزه ی قم درس خونده..الان هم که این جاست و به زبان انگلیسی روان سخن رانی می کنه!

اینا هم یه سری تابلو بودند که به مسجد هدیه شدند و مسجد هم اونا رو به فروش گذاشت...

سلام

چیز هایی دیدیم که دوست داشتم هر لحظه اش را ببینید! دوست داشتم تمامش را بنویسم ...

ولی...نه من توان نوشتن دارم..نه نوشتن حق مطلب را اداء می کند! فقط چند عکس ...

٢ فروردین ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

ناله سر کن!

دلا  شـــب  ها  نمی نـــالی به  زاری         سر راحت به بالین می گذاری

تو صـــاحب  درد بودی ٬ نالــه  سر کن         خبــر از  درد بی دردی نــداری

بسوز ای دل که رنجت شادمانی ست         بنال ای دل که مرگت زندگانی ست

دلـــی  خواهم کــــه از  او درد خیـــزد         بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

٢ فروردین ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0