اي مگس عرصه ی سيمرغ نه جولانگه توست...!

سلام

چه قدر با من فرق داری... یه جور دیگه فکر می کنی...یه کارایی می کنی که نمی تونم با منطقم هیچ جوری مطابقش کنم...اعتقادات خاص و عجیب غریبت ...اونم برای من که می خوام همه چیز تو مشتم باشه...همه رو بفهمم و همه منو بفهمن!

می خوام یا من تو رو بفهمم یا راضیت کنم.

تو وبلاگم می نویسم ... با هات چت می کنم...تلفنی...حضوری( که این مورد و سه ماهه که ندیدمت)...بحث.. دعوا.. ولی نه تو تموم می شی٬ نه نکات اختلاف!

تو تموم نمی شی...یعنی قرار نیست حالا حالا ها تموم شی و من قراره خیلی زود تموم شم!

بالاخره یه روزی که تموم می شم...به امید اون روزی که آروم تموم شم!

آآآآآآآآآآی بشر! فقط خدا می دونه چی آفریده.. چرا آدم نمی شی..چرا منطق منو نمی فهمی ... چرا من نمی فهممت..چرا عادی نیستی...چرا عجیبی...

                          من تا کی دنبال فهمیدن و فهموندنت باشم . . .

                                                              آاااااااااااااااای بشر با توام...با تو!

پ.ن. منطق..............منطق.................منطق........نسبت به این کلمه آلرژی داری؟ من آدم منطقی ای ام؟

پ.ن.چقدر دعاهایی که می گن « اجعل فی قلبی نورا و بصرا و فهما و علما» کمند! نه؟

«زندگی یک رقصه» .. خودت را برقص...خودم را می رقصم!

پله پله...صبر کن...نپر٬ می افتی!

پله پله...آروم آروم...نیگاش کن...حرکاتشو... اول دستتو ... بعد پاتو...

پله...پله بالا می ری... پا تو جای پای هیچ کی نذار...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلمان گرفت برای دبیر خوبی که دوستی می گفت «ما دیگر لایق آقای یزدانی نیستیم!» ما ندیدیم...فقط شنیدیم...و تا به خودمان جنبیدیم..رفته بود!

............عاشق............

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلش گرفته برای قفل کردن در اتاق

دلم گرفته برای صدای حسین پناهی دم اذان

دلش گرفته برای نصف شب رادیو گوش کردن

دلم گرفته برای پنکه..............پنکه....................خنده داره؟

آی دلمان! نگیر...دوران تبعید به سر می آید کم کم! بر می گردیم شوخی شوخی! یک خواب  بود جدی جدی! سه ماه آنسوی دنیا! دنیا؟ آخر دنیا؟ بهشت؟ ما عطای شیطان بزرگ را به لقایش بخشیدیم و باز گشتیم! خیلی زود...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نه غار كهف ،
نه خواب قرون ، چه مي بينم ؟
به چشم هم زدني ، روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
همه زمانه دگر گشته است

...

ميان اين همه مردم ، ميان اين همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حيرت محض
يكي به قصه خود آشنا نمي بينم .

كسي نگاهم را
چون پيشتر نمي خواند
كسي زبانم را
چون پيشتر نمي داند

ز يكدگر همه بيگانه وار مي گذريم
به يكدگر همه بيگانه وار مي نگريم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
...

من آنچه از آتش
به خاطرم باقي است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشيد و ، گونه ساقي است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !

خروش فردوسي است !
نه انفجار فجيعي ، كه شعله سيال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

...
نه غار كهف ، نه خواب قرون ،
چه افتاده ست ؟
يكي به پرسش بي پاسخم جواب دهد !
يكي پيام مرا
ازين قلمرو ظلمت ، به آفتاب دهد !
كه در زمين ، - كه اسير سياهكاري هاست ، -
و قلب ها دگر از آشتي گريزان است

هنوز رهگذري خسته را تواند ديد
كه با هزار اميد ،
چراغ در كف ،
در جستجوي انسان است !

                                                                                 - فریدون مشیری -

۸ اردیبهشت ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

ترس

سلامی دوباره (چون یه دور همه شو  نوشتم و پاک شد)

دعوت شدم از سنگ پشت (درحقیقت از نیکو چون سنگ پشت هنوز خودش ننوشته) به بازی ترس ها:

۱- از تاریکی می ترسم. به طور کلیشه ای از اجنه و ارواح. زمینه اش هم داستانیه که دبیر گرامی دینی اول دبیرستان برامون تعریف کرد. (یادم نمی ره چه قدر اصرار کردیم که بگه...بنده خدا می دونست این طوری اثر می ذاره)

۲- از ارتفاع می ترسم. خودم نه٬ از این که یکی دیگه لبه ی یه جای بلند وایسه می ترسم.

۳- غرق شدن...اینم خودم نه٬ می ترسم یکی دور شه و زیر پاش خالی شه و کسی صداشو نشنوه و نبیندش و....

۴- از بلایای طبیعی بالاخص زلزله می ترسم. همیشه با خودم فکر می کنم اگه زلزله بیاد و یکی خواب باشه چی کار کنم.

۵- سوسک و ملخ و به طور کلی حشرات قناص(قناص همون ناقصه این جوری شده؟)

۶- بچه که بودم از هر کاری که منو از خواهرم به نوعی جدا کنه می ترسیدم: مثلا از این که کادوی تولد رو یه نفری تهیه کنم...چون خوب مسلما مال من بد تر می شد(یادم نمی ره وقتی قرار شد بابا و زهرا مشهد بمونن و من و مامان بریم بجنورد چه قدر گریه کردم...به این می گن پیاز داغ)

۷- از این که خدا یه لحظه بخواد جبران سستی ها و خطاهای منو بکنه قفل می کنم رسما!

۸- از مردن می ترسم٬ از بازخواست٬ از رو سیاهی و آخرت.... از وفا نکردن به عهدی دیرینه!

۹- از این که وقتم تموم شه قبل از این که بشناسم٬ بفهمم٬ آماده شم٬ تجربه کنم می ترسم

۱۰- از آدم های بزرگِ (بالای ۴۰ سال) مغرور بد اخلاق می ترسم.

۱۱- از سوء  تفاهم به شدت واهمه دارم!

۱۲- همیشه خواب می بینم جنگ شده و بمبارونه..من و داداشم داریم فرار می کنیم ...

۱۳- از گیر قانون افتادن تو یه جایی غیر از ایران می ترسم.

۱۴- از آدم های بی بند و بار هم می ترسم..مثل پسرای ایرانی دبیرستانمون! که خوشبختانه برای اولین بار این نگاه عاقل اندر سفیه نا خودآگاهم به کار اومد و جرأت نمی کردن به من گیر بدن! ولی بیچاره دوستم ترمه٬کلافه اش کردن بنده خدا رو!

پ.ن. دو بار پاک شد یه بار همه اش رفت یه بار تهش

پ.ن. < الذین آمنو.... ولا خوف علیهم و لا هم یحزنون>

دعوت می کنم از الافی ها و دیهیم...یا علی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با فـراقت چند سـازم برگ تنهاییم نیست     دستـگاه صبـــر و  پایــاب شکیبـاییــم نیست

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد     ترس تنهاییست ورنه بیم رسواییم نیست

                                                                                                                  - سعدی -

٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0