شما آزادید!

هنوز هم دوستتان دارم

اما چیزی شبیه یک خط خطی، شبیه یک گره، روی دلم هست که خنده ام را تلخ می کند.

می ترسم دیگر نتوانم برایتان بمیرم. و وقتی گفتید مرسی مثل همیشه نگویم خواهش می کنم در حالی که رضایت از نگاهم می ریزد.

کاش مطمئن می شدم کسی بیش تر از من دوستتان دارد تا می رفتم.

کارم به آه که کشیده. خدا کند به افسوس نکشد.

دفاع نکنید. شاید تقصیر شما نباشد. من زیادی خوش بین بودم.

قوانین روزگار را که نمی توان عوض کرد. دیدگاهم را عوض می کنم. شما دیگر در تخیلات من هم هیچ وظیفه ای ندارید. بروید شما آزادید.

همین

۱٠ اسفند ۱۳۸٧  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0