هستم..فعلاً

یا هو

من امروز یک دنیا فکر کرده ام. من هر روز فکر می کنم و هر روز حرف می زنم و هر روز درس می خوانم. گاهی فکر می کنم که چقدر روزهایم فشرده اند و گاهی خدا را شکر می کنم که وقت سر خاراندن ندارم. اغراق نکنم. وقت سر خاراندن دارم ولی کارهای مهم تر از سر خاراندن هم هست مثل فکر کردن و حرف زدن. وقتی کسی حرف می زند با ولع تمام گوش می دهم و هر آنچه از تجربه دارد می بلعم. می پرسم و می گوید و می پرسم و می گوید . و گاهی آن قدر می پرسم که دست آخر عمراً یادم بماند که در مورد چه مطلبی صحبت می کردیم! گاهی هم آنقدر کلافه می شود که از چهره اش پیداست که اگر یک سؤال دیگر بپرسم دیگر جواب نخواهد داد. من راه هم می روم. اول ها فکر می کردم که فاصله ی میدان تا دانشگاه خیلی زیاد است اما بعداً فهمیدم که بهتر است فکر کنم که راه خیلی کوتاه است چون ممکن است اگر منتظر تاکسی باشم تمام بچه های دانشگاه یکی یکی از جلویم با ماشین رژه بروند و غیره. من دوست دارم فکر کنم که همه خوبند و همه چیز خوب است و "ما همه خوبیم". دوست دارم فکر کنم که هیچ کس منظوری ندارد و همه حق دارند. و صد البته آرزو بر جوانان عیب نیست. من دوست داشتم نمایند بشوم و شدم و همه گفتند که عقلم را از دست داده ام. "اگر کسی به تو گفت که حمالی دادن بهتر از حمالی کشیدن است... بشنو و باور نکن"...

و دیگر... دوست دارم اگر در گیر و دار این روزها فراموشش کردم... فراموشم نکند!

همین

یا حق

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو آیا تو هم هستی؟

-م. امید-

٢۳ مهر ۱۳۸٧  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

ای کاش نوشتن کمی آسان تر بود...

یا هو

"امّا . . . دوستان عزیز، با تواضع تمام بگویم ادبیات که از چشم و جان خواننده به نظر دلنشین و زندگی بخش می آید، در جاری شدنش از جان و دست نویسنده، بس که جان فرسا و هلاکت بار است. دست کم در تجربه ی شخصی می توانم بگویم آن چه مرا از پای در می آورد، ناممکن بودن نوشتن است. وقتی به ناچار شروع می کنم به نوشتن، چنان است که گویی به دزخی وارد می شوم، شاید به امید آن که بهشت واری بر آورم. امّا غالباً درون دهلیز های آن می مانم. و چون سرانجام از آن دهلیز ها می گذرم با صرف سال های عمر، از پس چندی که بر می گردم و به حاصل کارم می نگرم - حقیقت این است که غالباً احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت می افتم که دورش بریزم یا که بسوزانمش. اما عمری که در پای آن ریخته م چه می شود بنابراین با بی رحمی به جرّاحی و تراشیدن و ساییدن همان چه می پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جان سوز به آن همه داشته ام. و این جرح و تعدیل بیش تر نابودم می کند. نمونه اش همین کاری که در دست دارم که در مسیر تراش و سایش ها از بیش از هفت نام گذر کرد تا سر انجام در سلوک قرار بیافت."

محمود دولت آبادی، پشت جلد رمان سلوک

 

۳ مهر ۱۳۸٧  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0