علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند.

یا هو

بی مقدمه...

مرا ببخش نه به خاطر کارهایی که از دستم بر نمی آمده بهتر از این، بلکن به خاطر کارهایی که خیلی آسان می توانستم درست انجام دهم و ندادم. چون احمق بودم، یا وسوسه شدم یا غفلت کردم...
وقتی کارها پیچیده می شوند، ناگزیر 10 ها وظیفه ات را درست انجام دهی چند اشتباه بزرگ آن میان می ماند که که هر چه بیشتر تلاش می کنی فراموششان کنی یا توجیهشان کنی درست نمیشوند که هیچ، مثل یک شعله ی کوچک که آن را عذاب وجدان نامند از گوشه ی کاغذ شروع به سوزاندن می کنند و تو هر چه بیشتر فکر می کنی هر چه بیشتر فوتش می کنی بزرگتر می شوند...
پس لب فرو می بندم و سوختنم را به نظاره می نشینم هنگامی که هیچ راهی برای توجیه غلط هایم نمانده است و سوختن خودم را نظاره می کنم. دم بر نمی آورم تا شعله افزون تر نگردد و خاموش می سوزم... جهان را در جلوی خود می نشانم و اعتراف می کنم. ای تمام جهانیان نظاره کنید زجر بشری را که ته مانده ی وجدانش آتش گرفته. ای تمام جهانیان حماقت های من را عفو کنید. سکوت نکنید. فریاد بزنید بدی هایم را. من طاقت شنیدنش را دارم. من بهتر از شما می دانم...سکوت نکنید.


برای اعتراف به کلیسا می روم. رو در روی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم و همه ی گناهان خود را اعتراف می کنم. بخشیده خواهم شد به یقین. علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند.

                                                                                              - ح.پناهی -

۳ خرداد ۱۳۸۸  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0