اتمام حجت

خواستم باهام اتمام حجت کنی... کردی و ممنونم که کردی. ممنونم که راهی برای فرارم نذاشتی. ممنونم که بهم نشون دادی تا کجا رفتم تو باتلاق. نشونم دادی تا حداقل یه تلاشی بکنم برای بیرون اومدن. ممنونم که من انقدر بدم و ممنونم که تو انقدر خوبی.

بزرگ شدن بده. تا وقتی بچه ای بزرگ ترین اشتباهاتت هم کوچیکن. اما وقتی بزرگ می شی... یه اشتباه کوچیک ... به قیمت همه ی باور ها.. به قیمت همه ی ارزش هات... به قیمت هر چقدر توی دلت برای خودت ارزش قائلی. ...

و چقدر بده وقتی آدم از خودش نا امید بشه... و بدتر که خودش رو مستحق مجازات بدونه و بدتر که کسی نباشه مجازاتش کنه و گناهانش رو پاک کنه...

تمومش کن. یا ببخش یا مجازات کن. من نمی تونم. تو تمومش کن.

٢٤ فروردین ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0