و دیگر هیچ

نیم ساعت است به صفحه مانیتور زل زده ام... اعظم علی گوش می دهم و دیگر هیچ... و چه لذتی دارد وقتی و دیگر هیچ... وقتی فکری نداری برای کردن... وقتی همه چیز مشخص است مانند دو دوتا... وقتی همه اوست... هوا و نفس و زمین و غم و شادی و عشق ... همه اوست. تو مهمان خدایی می دانستی؟

۳٠ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

بنده های آویزان

یا هو

آویزان خدا می شویم. از این حاجت به آن حاجت. از این دعا به ان دعا...

که خدایا آخه خداییش امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

خدا وکیلی لا تحملنا ما لا طاقة لنا به

و ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا

.....

خدایا الحق که خیلی در حقم خدایی می کنی! خیلی خدایی!

 

٢٦ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

اصلا بیا!

یا هو

اصلا من شب ها رو از زندگیم حذف می کنم از این به بعد..

اصلا بیا فقط روزها فکر کنیم.. روزهای خوش حال و شاد و خندان..

اصلا بیا و قبول کن مشکلت اینه که از بس خونه می مونی آدم نمی بینی خشک میشی..

اصلا بیا هر روز برو دانشگاه..

اصلا بیا و صبح ها پست بذار، صبح ها تصمیم بگیر...

اصلا..

بیا دیگه!!

٢۳ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

ریفرش

یا هو

از یک نقطه شروع می کنم و دوباره به همان جا می رسم. دوایر باطل. بهترین ها و بدترین هایم می گذرد. درس درس درس درس....... نمی خوانم. می خوابم. یادم نیست قرار بود یک سوم زندگیمان بیدار باشیم یا یک سوم خواب؟ چیزی در گوشم وز وز می کند. یکی تویی و دیگری خودم که مدام نق می زند. یک انگشت قرض کرده ام که ریفرش کند هی تب های موازی فایرفاکس و اپرا مینی را. براستی منتظر چه ام نمی دانم. نه منتظر تو نیستم. فکر کنم وسواس گرفته شدم. نه وسواس هم نیست. فکر کنم خوشی هایم از درون به درون که جریان می یابند کلی در میان راه هدر می روند و من حجم عظیمی خوشی ام استهلاک می رود در پیاده روی ام از صبح به شب و از روز به روز. انگیزه دانی ام به دو دو تا چهارتا جواب نمی دهد. خوشی هم که ندارد. انگیزه کاذب هم خوشم نمی آید. پس بی انگیزگی طی می کنیم...

٢٢ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

نفس هایم را کجا می بری؟

مشاهده یادداشت خصوصی

٢۱ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

نگاه خداوند

یاهو

خداوند یک نگاه است. یک نگاه مادرانه. یک نگاه عاشقانه. یک نگاه غضب ناک. یک نگاه عاقل اندر سفیه. یک نگاه نگران.

و گاهی که چشمم به نگاهش گره می خورد... نمی دانم.. کوچکی و کم طاقتی مرا می بخشد؟ نمی دانم ناشکری های مرا از یاد خواهد برد؟ و آن قدر نگاهم می کند تا زبان بگشایم...

«فربی احمد شی عندی و احق بحمدی»

‍-----------------------------------------------------------

با اقتدار شکست می خورم و به خود ترحم نمی کنم. سرم را روی شانه ام می گذارم. دلتنگی هایم که رفع شد، دستم را می گیرم و بلند می کنم. پشت سر خود آب می ریزم. و به هیچ کس نخواهم گفت که چه شد آن روز از پله ها افتادم.

 

۱۸ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

بغض افسار گسیخته

مشاهده یادداشت خصوصی

۱٧ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0