همیشه های همیشگی...

دلم می گیرد از این ها. دلم می گیرد از این همه بدی این ها. دلم می گیرد از این همه بدی این ها این همه مدت. و انقدر دلم می گیرد که اشکم در می آید. و درست همین لحظه باور می کنم که همیشه همه دروغ گفته اند و همیشه همه بد بوده اند و همیشه همه بدبخت بوده اند. و اشکم برای بدبختی همیشگی همه می ریزد. به اندازه ی تمام نامردی های تاریخ گریه می کنم. اما در بین این همه به دنبال خوب ها می گردم و خوبی ها. فقط چند اسم، چند لحظه، چند نفر. از میان همه ی فکرهایم تصویری که می ماند خوب های همیشه بدبخت و بد های همیشه ... در این لحظه خدا را شکر می کنم که من همین حدود به دنیا آمده ام و همین حدود خواهم رفت و بیش از همین حدود رنج دانستن و نگریستن و اشک ریختن را نخواهم کشید. اما خوب به خاطر می آورم که کسی هست که از این حدود نیست، از دورها بوده است، از دور ها دیده است، از دورها گریسته است. و محکوم بوده است به سکوت، نمی دانم به جرم کدامین خوبی. و او در همین حدود است و در حدود های بعدی نیز خواهد بود. دعا می کنم کم تر بداند، شاید... شاید کمی کمتر بگرید.

به یاد بک می افتم... یادآوری خنده آوری است.

۱٢ خرداد ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0