گیرم که فلان

قطعا بهترین راه حل خوابیدن است. وگر نه چطور می توان 180 درجه چرخید و به جای سقوط صعود کرد. گیرم که من با ایمان. گیرم که من خوش بین. گیرم که بدانم زود تمام می شود. گیرم که بدانم فردا روی ماهت را خواهم دید. همه این ها درست.. اما من همین الان دلم تنگ است. با این زمان حال چه کنم؟

گیرم که وضعیت خیلی هم از خیلی ها بهتر است. گیرم که فلانی خیلی راحت کنار می آید. گیرم که حکمتی در این ها نهفته است. تو بگو! با این ها می شود جلوی اشک را گرفت؟

هنوز هم صبح ها بیدار می شوم که تو را ببینم. وگرنه هرگز رویای بودنت را رها نمی کردم، با این که خواب باشد...

امروز به جای پروانه یک گل کاغذی برایت ساختم. گلت پیش من امانت بماند؟

٢٧ دی ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

ما بین خطوط

مدت ها بود با خودم فکر می کردم که یعنی چه از عشق زمینی به عشق آسمانی رسیدن؟

هرچند هنوز اول راهم اما.... معنیش رو خوب فهمیدم..

سختی ها هم نعمتی ست. سخت به دست آوردن نمی گذارد آسان از دست بدهیم.

همیشه دلهره دارم که لایق نباشم، کم باشم...

به موقع به دادم رسیدی. پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم.

ما بین این خطوط رو هم برایت می نویسم تا بعدا با هم بخوانیم...

خدایا.. برایمان دعا کن!

٢٧ دی ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

تماشاچی

فقط باش..

خدایا.............................

فقط باشد..

می گه تو دیگه چته؟    شما یا مفهوم روز رو نمی دونی یا نمی دونی ۳۶۵ تا چند تاست..

تمام وجودت متحول شده ولی فرق خاصی کرده؟

پانتومیم بازی می کنیم ما. بعد می خوای زندگی هم بکنم؟ جدی نگیر شبه اونم جمعه..

فکر بکنی، فکر نکنی، بخندی، گریه کنی، درس بخونی، نخونی، بتونی یا نتونی، همینه که هست. نظر تو اصلا مهم نیست. دنیا که شوخی نداره. تو برو سر خودت رو گرم کن.

من.. از بس با خودم حرف می زنم خسته شدم.................... هی می شینم تو اتاق هی می رم بیرون یه چیزی می خورم یه کل کل با علیرضا می کنم و دوباره یه چیزی می خورم و بر می گردم. دوباره دوخط درس دوباره از اول.... حوصله سر می ره گاهی. زندگی بی مزه می شه گاهی. آدم وابسته می شه گاهی. آدم گاهی فقط منتظره. منتظر چیزی که قرار نیست برسه..

من می گم آدم باید روحش رو به یه جایی وصل کنه. من الان روحم معلقه. تو که نیستی خدا هم که همیشه بوده. سه شنبه هم که میاد و میره.. مهارت خاصی دارم در سوزاندن روزهایم که فردا بشود و فردا هم بسوزد و روزها بگذرند و بروند به درک.. بروند روزهای نامردی که من رو اینجا و تو رو آنجا رها کرده اند.. بگذرد سال ۹۰ بگذرد تمام ماه های تکراری دلتنگی...

خدایا.................... حسابمون صاف شد......

۱٦ دی ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0