.....

سر دو راهی یه قلعه بود.....

٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

اسراف انرژی

مشاهده یادداشت خصوصی

٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

نمی دونم. همین.

یا هو

نمی دونم. فقط می دونم که نمی دونم. یه علامت سوال گنده شدم. واقعا نمی دونم. حتی نمی دونم مشکلم چیه دقیقا. فقط می دونم خسته شدم. از تلاش های احساسی خسته شدم. از دلداری دادن به خودم خسته شدم. خسته شدم از بس سعی کردم ضد حال نخورم. خسته شدم از بس سعی کردم ... این دیگه یه افسردگی ساده نیست بگی می گذره. من نمی دونم کدوم حرفم درسته. به خدا خودمم نمی دونم. تا میام فکر کنم می بینم دارم دری وری می گم سعی می کنم درستش کنم ولی هیچ وقت به درستش نمی رسم. آخه من با تو چی کار کنم؟ با خودم چی کار کنم؟ چرا انقدر عصبانیم؟ چرا انقدر گریه ام؟ کی اشتباه کرده؟ اصلا کسی اشتباهی کرده؟ یه  وقتایی با خودم فکر می کنم همون قبلی بهتر بود. همون زندگی قبلی. ولی نمی شه. چون خسته شدم. چون ناراحتم. چون دوست ندارم.

از صبح همه رد می شن.

سوال: "سلام. خوبی؟"

جواب: "سلام. خوبی؟ مرسی"

 

دلم می خواد یکی رد شه واقعی ازم بپرسه خوبی بگم نه.خوب نیستم. داغونم.

بارون میومد. دلم نیومد بریزه بره. نشستم زیر بارون. خیس خیس خیس. تنهای تنهای تنها. شاید بارون جواب سوالای منو بدونه. حتما می دونه. بارون از اون بالا میاد. از پیش خدا میاد. خدایی که نمی دونم چه برنامه ای برام ریخته. خدایا حداقل سوال رو بگو من دنبال جواب بگردم. من هنوز نمی دونم سوال چیه. نمی دونم.

---------------------------------------------

غم بود و گذشته ای که بر بادم داد

تصویر شکسته ای که در یادم ماند

غم بود و سکوت بود و آغازی سرد

در راه نرفته ای که بر جانم راند

-لیلا حسنوند-

٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

به تو چه!

مشاهده یادداشت خصوصی

٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

سکوت.سفید. خالی

یا هو

ناگهان دلهره ای عجیب

بلند شدم

به ساکت ترین نقطه خانه رفتم

نشستم و چشمانم را بستم

نفس عمیقی کشیدم و گذاشتم افکار در ذهنم جریان پیدا کنند...

هیچ صدای فکری نمی شنوم

انگار ذهنم را شسته اند

انگار من را میان یک شهر خالی رها کرده اند

نمی توانم فکر کنم

بلند شدم

پاهایم را رها کردم به هر سمت که دلشان می خواهد بروند

نمی روند

چیزی نمی خواهند

چیزی نمی گویند

صدای بلند سکوت در گوشم جیغ می زند

آینه را برمی دارم

چشمانم فقط خیره نگاه می کنند

هیچ حسی ندارند

خاطراتم را مرور می کنم

خاطره ای ندارم

با این دست ها با این چشم ها خاطره ای ندارم

هیچ چیز نمی دانم

اطراف را نگاه می کنم

همه جا خالی شده

اتاق ها بدون میز بدون صندلی...

تنها یک کتابخانه و یک دفتر

تنها یک صفحه

"لیست کارهایی که امروز باید انجام دهم"

حداقل امروز را خواهم گذراند

فردا....؟

 

٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

قدم زنان

مشاهده یادداشت خصوصی

٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

عادی عادی عادی

یا هو

برای بیستمین بار اومدم قالبمو صفر کنم. ولی بذار باشه. باشه تا دیگه از این غلطا نکنی... غلـــــــط زیــــــــــادی نکنــــــــــــــــــــــــــــــی! :)

وبلاگ خز هم عالمیه واسه خودش.

روند پست ها رو هم که دنبال کنی می بینی الان وقت چیه؟.......... وقت اینه که بگم بام؟ شیب؟ کی؟ من؟ وقتشه که بگم تکذیب می کنیم! وقتشه بگم هر چی بود فعلا تموم شد. خوب شد بدون زد و خورد تموم شد نه؟

از این به بعد هر کاری دلم بخواد می کنم..

حتی اگه اشتباه باشه.

آدمی باید مستقل باشه..

---------------------------------------------

غیراز همین حس ها که گفتم

و غیر از همین رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

رفتار من عادی است.

-قیصر امین پور-

 

 

٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

حیف! واقعا حیف!

یا هو

حیف که حوصله نوشتن ندارم وگرنه می گفتم که کلا گم کردم همه چی رو یه جا! می گفتم استرس دارم به اندازه یه دنیا، دلخورم خیلی، می گفتم یه حس مبهم بی عرضگی دوباره ذهنم رو پر کرده. می گفتم آخه خدااااااااااااااااااا....

حیف که نمی خوام نا شکری کرده باشم وگرنه می گفتم آخه خدااااااااااااااااا، می ذاشتی عرقم خشک شه بعد دستمزدمو میدادی! آخه خدااااااااااااااا چرا؟ این الان امتحانه؟ عذابه؟ چیه؟ طبیعت خلقت منه؟ نمیشه یکی دو تا از این گیرای روحمو وا کنی؟ آخه خدا من که کلی کار کردم رو خودم، کلی بیخیال الدوله شدم، کلی هر چه بادا باد شدم، این بی ثباتی و اضطراب از کجا اومد؟ این کفر از کجا اومد؟

هر چند خیلی حالم گرفته میشه اگه بفهمم به خاطر دو سه روز مریضیم باز قاطی کردم ولی حال گیریش کمتر از اینه که همینطوری بمونم، درنتیجه: خدایا... حال ما را بگیر به خوب کردن حالمان!

تازه برنامه ریخته بودم بیام این جا به خدا بگم حساب حسابه کاکا برادر، جایزه منو یادش نره... بیخیال بابا! خدایا از خیر جایزه گذشتیم. تو خود هر آن چه میدانی کن.......

حیف که اصلا حوصله نوشتن ندارم...

۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

باور نکن. ندان. اسم نگذار.

مشاهده یادداشت خصوصی

۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

از خودت تا بینهایت

یا هو

یا هو

یا هو

...

حرف دیگه ای نمی تونم بزنم. اصلا از دست خودم به خدا پناه می برم. از بس که نمی فهمم چی می گم. از بس یهو قاطی می کنم می زنم زیر همه چی. آخه بنده مومن (کی؟ من؟ مومن؟ برو بابا) .. آخه بنده خدا حد اقل به احساس ٢ ساعت پیش خودت که احترام بذار! باز خوبه می فهمی judgement ت مختله تصمیم نمی گیری. کلی رو خودت کار کردی دیگه با هر چرتی عصبی نشی دوباره داری می شی مثل قبلا! بپا دوباره نیافتی. انقدر شانتاژ احساسی نکن (خدا وکیلی نمی دونم شانتاژ واقعا یعنی چی). یه نفس عمیق بکش. خودتو قبول کن. یادت بیار هیچی فرقی نمی کنه. یادت بیار تو داری تلاشتو می کنی. یادت بیار نباید مقایسه کنی. یادت بیار با غر زدن فقط وقتتو تلف می کنی. آهان درست شد. آفرین. پاشو. پاشو انقدر حسودی نکن برو سر کارو زندگیت. پاشو...

-------

در عشق باید از خودت تا بی نهایت بگذری

از خود گذشتم خوب من، از تو چگونه بگذرم؟

-امید صباغ نو-

۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

نا گفته های من، گفتنی های تو

مشاهده یادداشت خصوصی

۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0