عشق را باید فهمید

یاهو

-خوابم سبک شده. کابوس هم زیاد می بینم.

-چرا؟ استرس داری؟

استرس؟ واقعا من الان با این فراغ بال و بیکاری اضطراب چی داشته باشم. یعنی ممکنه باز منظورش ..؟

-استرس چی؟

-استرس عمل نداری؟

.تازه یادم می آید. یادم می آید گفته من هم خوابم به هم ریخته. به چشمهایش نگاه می کنم. خودش را به خواب می زند. می فهمد لو رفته است. از استرس عمل من چند روز است که خوابش به هم ریخته. تنها بخش اذیت کننده عمل باید همین تحمل اضطراب اطرافیانم باشد. اعصابم کمی خط خطی می شود. انگار دوست ندارم برایم نگران باشد. این دیگر چه حسی است خدا می داند.

---

می دانی چرا آهنگ گوش می دهم؟ می خواهم کسی با من حرف بزند. می خواهم چیزی مرا به دنیای بیرون متصل کند تا غرق نشوم در افکار بی انتها و احساسات تکراری. این سوال ها چند وقت است ذهنم را مشغول کرده است که آیا حضور کسی که دوستش داری تکراری می شود؟ آیا من چند سال بعد دوباره به دام تنهایی مزخرف گاه و بیگاه این روزها می افتم؟ آیا می توان تنها بود و عاشق؟ بدون عشق مجسم، عشق زمینی، عشق به یک انسان، می توان عاشق هستی شد؟ می توان عاشق همه خوبی ها بود و انرژی برای همه تلاش ها و تغییرها و زندگی داشت؟ می شود تنها بود و عاشق ماند؟ آیا انسان موظف است مستقل باشد؟

این روزها که بهترین هایش تویی مرا یاد روزهایی می اندازد که تلخ هایش تو بودی، و باز یاد روزهای قبل ترش که بهترین هایش تو بودی و ... .

من از این زد و خورد هایی که کردم فهمیدم زندگی بون عشق بی معنا نیست، نا ممکن است. می شود، می شود یک باغچه گل بکاری و منتظر باران بنشینی که آبیاریش کند. اگر این گونه زندگی می کنی منتظر روزهای بی باران هم باش که کنار باغچه کز می کنی و به گلبرگ هایی که یکی یکی پژمرده می شوند نگاه می کنی. باغچه را باید آبیاری کرد. عشق را باید فهمید. باید در تک تک لحظات آن را کاشت. عشق یافتنی نیست، پرداختنی است. باید کتاب را دوست داشت و آدم ها و سلام ها و خنده ها و آهنگ ها و حرف ها و دانستن ها و یافتن ها و بازیافتن ها. باید خدا را دوست داشت. باید به روی خدا خندید. خدا تو را نگاه می کند. خدا نیز به تو مشتاق است. عشق به دنبال تو نمی آید. تو به دنبالش برو و هرگاه آن را یافتی، لحظه ای فرو مگذارش.

--------------------------------------------------------------------

ای باغبان ای باغبان در ما چه در پیچیده ای    گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

 

٢٦ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

رنگ

یا حق

هر روز یک رنگ دارد. یک رنگ خاص. یک مفهوم بی نظیر.

بعضی روزها.. بعضی روزها دلتنگ اند. دلتنگ تو دلتنگ او دلتنگ همه زیبایی ها. در روزهای دلتنگ چیزی می خواهی که نیست. چشمانت جایی بند نمی شوند. انگار دنبال چیزی می گردند. لب هایت می خندند اما یکطرفه. این روزها فقط غر می زنی و نگاهت جایی در فضا پیش کسی معلق است.. قهوه ای رنگ اند این روزها.

بعضی روزها ناراحت اند. فسرده اند. از همان صبح بی حوصله اند. انگار.. انگار چیزی چنگ انداخته روی قلبت. انگار قلبت اعصاب حسی پیدا کرده اند. چشمهایت هی ناخواسته به بینهایت خیره می شوند. حرف که با تو می زنند. دیر می شنوی. ساکتی. خیلی ساکت. و منتظری.. بغض نداری اما منتظری هی بد تر شوی و بدتر.. منتظری تا این فسردگی بغض شود گریه شود بریزد بیرون. کاش که بشود. کاش تمام شود. این روزها رنگ ندارند. خاکستری اند. خاکستر..

بعضی روزها اما...عاشـــق اند. از همان صبح هوا جور دیگری است. از همان صبح آهنگ است. لبخند است. از همان صبح نگاهت برق می زند. ادبیات است. کتاب است. شعر است. درخت است و گاهی باران. نفس می کشی و حرف می زنی و تا می توانی عشق می ورزی... این روزها به رنگ تمامی رنگ ها یند. سبز ند و قرمز و آبی ... آخ که چقدر امروز عاشق است...............

۱٩ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

Mission Accomplished

هم الحکیم

زمان به پایان رسید.

عقب نشینی می کنیم.

نتیجه: موفقیت آمیز

 

می خواهم بــــــجــــــنــــــگـــــــم. میدان را عوض کردم.

 

هی، یه دقیقه صبر کن ....

.

.

.

آفرین دختر!

خدا به همراهت.

۱۸ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

یا علیم

دیوانه شدن وسوسه بر انگیز است. در حد سیگار. در حد چای.

دوست داشتم بگم "می دونم دارم چیکار می کنم" ولی نمی دونم. دوست داشتم بگم "همه چی رو به راه می شه" ولی نمی شه. دوست داشتم بگم من خوبم ولی نیستم.

تکرار تکرار تکرار دیوانه می شوم از تکرار. ثانیه ها را بالا می آورم. میز تکراری. پتوی تکراری. دوباره سحری. دوباره افطار. دوباره بی حوصلگی روزه. دوباره خواب. دوباره خواب. دوباره خواب.

قبلا ها این طوری که می شد می گفتم: هی دختر! تو قوی هستی. بجنگ بایست همه چیزرا دوباره شاد خواهی کرد.. ولی من از سرباز بودن استعفا داده ام. فکر کنم اشتباه کردم گوشه ای از کار را. فکر کنم یک قسمت را باید دنده عقب برگردم. ولی می دانی چه چیز خوشحالم می کند. این که هیچ فاجعه ای در کار نیست.

بیست بار تکرار کن: من همینم که می بینی نه آنی که می گویم. من همینم که می بینی نه آنی که می گویم. من همینم که می بینی نه آنی که می گویم. من همینم که می بینی نه آنی که می گویم............. ساده بگیر. ساده باش. ساده باش. ساده باش............

افوض امری الی الله

۱۸ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

مرحله دوم

بسم رب

کم کم که روحت تخلیه می شود بهتر می شوی. کم کم خواب کم تر می بینی. کم کم فراموش می کنی که روزی فکر می کردی دیوانه ای. کم کم می توانی کودک شوی. فیلم ببینی. کارتون ببینی. بخوابی زیاد. ول بگردی. کم کم می توانی تفریح کنی. می توانی بخندی از ته دل. کم کم خوب می شوی. انگار بازسازی می شوی. انگار آشتی می کنی..

مراحل موقتی ترسناک اند. نه می دانی قدرت رفتن به مرحله بعد را داری و نه می توانی برگردی عقب. عقب سیاه است. انقدر این چند وقت خدا را شکر کرده ای که تمام شده و انقدر از آن غول ساخته ای که دیگر نزدیکش هم نمی توانی بروی. چیزی شده شبیه جهنم. پیش رو هم اما چیزی نیست. چیزی باید بسازی. باید آزمون و خطا کنی. نمی دانی کی خواهی توانست. کی پیش خواهی رفت. کجا باید رفت.... کمی ترسناک است. چون دروجودت می بینی که داری خسته می شوی از این موقت. باید عجله کنی. سریع تر. زمان دارد به پایان می رسد...

وارد مرحله دوم می شوم. کمی جدی تر. اما فقط کارهایی که لذت می برم. سراغ آن کارهای کذایی خوف انگیز هرگز نخواهم رفت. همین درس معمولی و همین کتاب معمولی. کم تر خواهم خوابید و کم تر ول خواهم گشت! ان شاء الله...

۱٧ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم..

یا هو

زن بیش از هر چیز باید بیاموزد صبر کند. در برابر خودش در برابر احساسش در برابر زندگی و بعدها در برابر مردش ... این بزرگترین چیزی است که این روزها یاد می گیرم. صبر کردن. آرام بودن.

نا مشروط می شوم. دیگر خوش حال نیستم چون همه چیز خوب است. صرفا خوش حال خواهم بود چون هستم. عاشق نخواهم بود چون کسی مرا دوست دارد. صرفا عاشق خواهم بود. تمام چون ها را حذف می کنم. معتدل تر باید شوم. مطمئن تر باید شوم.

تا چند هفته تعطیلم. چند هفته زندگی را آسان می گیرم. چند هفته من پادشاهم. چند هفته من همینم که هستم.... شاید تصمیم گرفتم باقی عمرم را همینطوری بگذرانم. بی کار بی عار!

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا

ربنا هیئ لنا من امرنا رشدا

ربنا افرغ علینا صبرا

۱٢ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

گره گشایی

یاهو

تمام هوش و حواسم را جمع می کنم. بازی ظریفی است. بلند تر فکر می کنم تا پس مانده های همین افکار تا دیروز خودی و امروز بیخودی را دور بریزم. آدم بودن قرص ندارد. استعداد می خواهد. تلاش و تلاش و تلاش و پشتکار می خواهد. آدم تر خواهم شد حتی به قیمت تمام زندگیم. زندگی خواهم کرد حتی به قیمت خون آن قهرمانی که در ذهنم ساخته بودم. دیگر آرامشم را به هیچ چیز نخواهم داد. من طلبکارم. از این به بعد من طلبکارم.

آرمانگرایی و آرامش به طور همزمان ظرفیت می خواهد. قبلا ها از آرامش می زدم از این به بعد آرمانگرایی را فدا خواهم کرد. من مسئول نیستم. می شنوی؟ من مسئول نیستم. دنیا خراب است خوب باشد. مگر من دنیا را ساختم که خراب بودنش بر عهده من باشد. مگر فقط حق الناس را شناخته ای؟ حق النفس را کجای زندگیت گذاشتی؟ هیچ فهمیدی چگونه این چند سال بر خودت حکم راندی؟ هیچ فهمیدی؟ هیچ فهمیدی چقدر روحت پیچید و پیچید و تو هیچ نگاهش هم نکردی؟ بنشین. بنشین گره هارا باز کن. بیست سال از عمرت گذشت. باقی هم می گذرد. سی و چهل و پنجاه و شاید شصت...

۱٢ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

بودن

یا هو

می گویند ما افکارمان را نمی سازیم، بلکه افکار به ذهن ما می رسند.. گویی از جایی می آیند و به ذهن ما می رسند.

نمی دانم این افکار از کجا آمدند. همانطور که نمی دانم باور های قبلی من چگونه شکل گرفته بودند.

گوش کن. ببین بشریت که نه، یک بشر ساده معمولی چقدر تغییر را پذیراست آن هم در چه زمان اندکی.

زمانی بود من بودم و دنیا دو دو تا چهارتا. من بودم و دنیایی که هر چند سیاه من را برای ساخته شدن نیاز داشت. هر چه قدر خراب، باز هم کاری از من بر می آمد. من می دویدم. الگو برداری می کردم. غبطه می خوردم به هر که می جنگد. می جنگیدم. و می خندیدم به هر کس که نشسته بود و تماشا می کرد. افتخار می کردم به خودم چون من سرباز بودم! سربازی مغرور! و خدا پشت و پناهم بود.

افتخار می کردم به خودم چون من سرباز بودم!... اما این همه داستان نبود. چیزی درون من گریه می کرد. چیزی در من بی تاب بود. شانه هایم خم می شد. چیزی گریه می کرد. صدایش را می شنیدم. گاهی دیوانه می شد. افسرده می شد. خسته می شد. و هیچ چیز راضیش نمی کرد.. چیزی اشتباه بود. آری من اشتباه بودم. من سرباز نبودم.

من اشتباه بودم. به راستی قوانین جهان من را چه کسی وضع کرده بود. چه کسی به من گفت باید دوید؟ چه کسی گفت اگر لحظه ای درنگ کنم بازخواست خواهم شد؟ چه کسی گفت من باید بسازم، با تمام توانم؟ چرا من انقدر مضطرب بودم، بی رحم بودم، افسرده بودم،...

آزاد می شوم.. می خواهم از این به بعد زندگی کنم. بایستم گاهی. بنشینم زیاد. نفس بکشم. ببینم دیگران را که می دوند و غبطه نخورم. فکر کنم. سبک باشم. زندگی کنم. خدا اگر می خواست من هی بسازم و بسازم که به جای بشر داغانی مثل من یک ماشین چاپ اختراع می کرد که ده هزار برابر من کار می کرد. من باید زندگی کنم. باید بفهمم. روح زجر کشیده صدمه می بیند. باید گاهی الکی آسان بگیرم. الکی ول بگردم. الکی الکی...

زمان. تلقین دنیای جدید است دویدن. من با زمان دادو ستد نخواهم کرد دیگر..

من رها شدم. از این به بعد خواهم "بود" ..

۱۱ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0