گره گشایی

یاهو

تمام هوش و حواسم را جمع می کنم. بازی ظریفی است. بلند تر فکر می کنم تا پس مانده های همین افکار تا دیروز خودی و امروز بیخودی را دور بریزم. آدم بودن قرص ندارد. استعداد می خواهد. تلاش و تلاش و تلاش و پشتکار می خواهد. آدم تر خواهم شد حتی به قیمت تمام زندگیم. زندگی خواهم کرد حتی به قیمت خون آن قهرمانی که در ذهنم ساخته بودم. دیگر آرامشم را به هیچ چیز نخواهم داد. من طلبکارم. از این به بعد من طلبکارم.

آرمانگرایی و آرامش به طور همزمان ظرفیت می خواهد. قبلا ها از آرامش می زدم از این به بعد آرمانگرایی را فدا خواهم کرد. من مسئول نیستم. می شنوی؟ من مسئول نیستم. دنیا خراب است خوب باشد. مگر من دنیا را ساختم که خراب بودنش بر عهده من باشد. مگر فقط حق الناس را شناخته ای؟ حق النفس را کجای زندگیت گذاشتی؟ هیچ فهمیدی چگونه این چند سال بر خودت حکم راندی؟ هیچ فهمیدی؟ هیچ فهمیدی چقدر روحت پیچید و پیچید و تو هیچ نگاهش هم نکردی؟ بنشین. بنشین گره هارا باز کن. بیست سال از عمرت گذشت. باقی هم می گذرد. سی و چهل و پنجاه و شاید شصت...

۱٢ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0