مرحله دوم

بسم رب

کم کم که روحت تخلیه می شود بهتر می شوی. کم کم خواب کم تر می بینی. کم کم فراموش می کنی که روزی فکر می کردی دیوانه ای. کم کم می توانی کودک شوی. فیلم ببینی. کارتون ببینی. بخوابی زیاد. ول بگردی. کم کم می توانی تفریح کنی. می توانی بخندی از ته دل. کم کم خوب می شوی. انگار بازسازی می شوی. انگار آشتی می کنی..

مراحل موقتی ترسناک اند. نه می دانی قدرت رفتن به مرحله بعد را داری و نه می توانی برگردی عقب. عقب سیاه است. انقدر این چند وقت خدا را شکر کرده ای که تمام شده و انقدر از آن غول ساخته ای که دیگر نزدیکش هم نمی توانی بروی. چیزی شده شبیه جهنم. پیش رو هم اما چیزی نیست. چیزی باید بسازی. باید آزمون و خطا کنی. نمی دانی کی خواهی توانست. کی پیش خواهی رفت. کجا باید رفت.... کمی ترسناک است. چون دروجودت می بینی که داری خسته می شوی از این موقت. باید عجله کنی. سریع تر. زمان دارد به پایان می رسد...

وارد مرحله دوم می شوم. کمی جدی تر. اما فقط کارهایی که لذت می برم. سراغ آن کارهای کذایی خوف انگیز هرگز نخواهم رفت. همین درس معمولی و همین کتاب معمولی. کم تر خواهم خوابید و کم تر ول خواهم گشت! ان شاء الله...

۱٧ امرداد ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0