قهرمان زندگی من

یا هو

گاهی می رسی همون جای داستان که دقیقا توی کتاب ها خوندی. همون جا که مادر مهربان با بچه هاش تنها رها شده. همون جا که دزد همه دارایی یک خانواده زحمتکش رو یه جا می بره. همونجایی که بچه ای دماغش رو به شیشه مغازه اسباب بازی فروشی چسبونده و بچه مایه دار هایی رو که مامان جونشون ده تا ده تا اسباب بازی می خره براشون رو نیگا می کنه. همون جایی که مرد مجبوره دو شیفته کار کنه. اون جایی که زن طلاهاشو می فروشه. اون جایی که باید بره سفر.... باید برود هر چه شود گو بشو و باش... بگذار که این جاده خطر داشته باشد... باید بپرد هر که در این عرصه عقاب است.. حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد.......

اون جاهایی که سختی های بیرون دل درون آدم رو می لرزونه. جایی که ممکنه آدم یادش بره همیشه می گفته فقط عشق کافیه. اون جایی که ممکنه یادت بره چرا به خودت افتخار می کردی. یادت بره به خاطر سختی ها چه نعمتهایی رو به دست آوردی. جایی که دیگه وقت تز دادن نیست. باید آستیناتو بالا بزنی و بری تو دل زندگی. جایی که قهرمان داستان تویی و صفحه بعد قصه رو تصمیم ها و احساسات همین لحظه تو شکل می دن... جایی که تو ارزش داستان شدن رو به دست میاری... و تو ارزشمند می شی!!!

پس از اون قهرمانایی باش که همیشه گفتن: خدایا به امید تو. گفتن خدایا راضیم به رضای تو. از اونایی که همیشه به خودشون افتخار کردن. از اونایی که عاشق جنگیدن اند. از اونایی که سخت ترین و دردناک ترین زندگی رو هم که داشتن آخرش خواننده حسرت زندگیش رو داشته باشه.....

بدون که من هستم. می دونم که تو هم هستی. پس بسم الله!

٢۳ بهمن ۱۳٩٠  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0