به سختی!!

هوالهو

این جا کالیفرنیاست. ساعت ۹:۳۲ دقیقه ی شب. صدای استکان خالی!

ما فهمیدیم با اصرار بدون خراب کاری می شود نظر بعضی ها را تغییر داد....به خیر گذشت!

ما در مارکت های بسیار بزرگ همانند راه رفتن در موزه راه رفتیم و قیمت های اجناس را نگاه کردیم.....کف می کنیم!!!

ما بعد از کلی در گیری با خودمان در حالی که تحت تاثیر قرص خواب سرمان گیج می رفت و همه خواب بودند و ما حتی بلد نبودیم با تلفن کار کنیم به سختی با ایران تماس گرفته و سرانجام در المپیاد ثبت نام شدیم....آهان راستی ما هنوز سر کاریم!!!

ما به آفتاب شدیدا حساسیت داریم و بعد از ظهر ها از شدت خارش دست اشکمان در می آید...

به قول زهرا این جا خیلی نا امن است چون خیلی پلیس دارد. این یعنی ما از پلیس بیشتر می ترسیم تا دزد.

این چه وضعشه.... نه کتاب خوندم ....نه مرور مطالب المپیاد رو کردم یادم نره....نه هیچی انگلیسی حالیمه ... نه فلا ن نه به قول آقای میم (همون آقای ایکس) کوفت و ....

بعضی ها در کفند چه جوری بعضی دیگر تا ۴ صبح بیدار می مانند؟!!!

یه سری عکس دیگه:

خیلی از این عکس ها را خودمان گرفتیم! گفتیم که نگویید کپی کرده!!

یاعلی(ع)

٢٩ دی ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0