دنگ...ساعت گیج زمان!!

به نام خدا

سلام

آینده خاطره می شود و گذشته دوباره باز می آید و همان بهتر که وجود زمان را تکذیب کنیم!!

امروز کش آمد و دوباره خاطراتی را آورد که کم کم  داشتند فراموش می شدند...

ناهار در ایوان...زیر آفتاب ... درست مانند خانه ی بابابزرگ و مادرجون که بیش از ۱۰ سال است کسی دیگر نه خانه را دیده و نه پدربزرگ را...خانه ای که هر وقت از جلوی درش عبور می کنم دلم وسوسه می شود که نگاهی بیاندازم ولی دیگر الان صاحب خودش را دارد...بوته های گزنه که هر کودکی را مهمان نوازشش می کرد و درخت گردوی بزرگی که برگ هایش قرار بود نوازش گزنه را برطرف کنند...تخت چرخ دار زیر زمین که تخت اورژانس بازی های کودکی ما بود!

هوای سرد ... و یاد فانوسی که در حیاط خانه مان در شهرستان بالای شیر آب آویزان کرده بودیم تا شیر آب در زمستان یخ نزند....و علاءالدینی که بوی نفتش تمام اتاق را پر می کرد... مخزن بزرگ نفتی که هر کودکی را وسوسه می کرد تا آن مایع بی رنگ را کمی رنگی و با حرارت کند مثل آتش...تخته سیاه بزرگ حیاط که علیرضای کوچک روی آن نقاشی می کرد...شیروانی نمناک و ما که با ترس و لرز از نردبان بالا می رفتیم و از پنجره ی شیروانی که به گلخانه ی کوچکی باز می شد می رفتیم تو و روز سقف نرمش راه می رفتیم و سقف آنقدر نرم بود که با هر قدم ما بالا و پایین می رفت...

چیز عجیبی است سفر...غربت...و انسان می فهمد که زندگی زود می گذرد ... تمام خوشی ها می روند...تمام سختی ها هم تمام می شوند..و فقط یک حقیقت است که می ماند ... یک موهبت بزرگ و چیزی که بتوانی تا بخواهی از آن لذت ببری...نه خاطره می شود و نه تمام... و تو می گویی من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری!

این که می فهمی یک بند کفش بستن هم تو را از هدفت دور می کند و تو سال هاست که نشسته ای...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------یک سال جوان تر شدم یا همان بزرگ تر و شاید هم پیر تر...

کاش بیشتر وقت داشتم و بیشتر می نوشتم...راه می روم و تمام جملاتی را که می خواهم بنویسم در ذهنم زمزمه می کنم...و هیچ گاه وقت نمی کنم آنگونه که می خواهم همه را بنویسم...

رفتیم موزه ی science ...عکس هاش رو لینک کردم ...ببینید.

(اولش چند تا عکس نا مربوطه بقیه اش رو ببینید!)

کلی چیز موند که بگم مثل همیشه ولی باید بروم...همین!!!

در پناه خدا

۳٠ بهمن ۱۳۸٥  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0