ترس

سلامی دوباره (چون یه دور همه شو  نوشتم و پاک شد)

دعوت شدم از سنگ پشت (درحقیقت از نیکو چون سنگ پشت هنوز خودش ننوشته) به بازی ترس ها:

۱- از تاریکی می ترسم. به طور کلیشه ای از اجنه و ارواح. زمینه اش هم داستانیه که دبیر گرامی دینی اول دبیرستان برامون تعریف کرد. (یادم نمی ره چه قدر اصرار کردیم که بگه...بنده خدا می دونست این طوری اثر می ذاره)

۲- از ارتفاع می ترسم. خودم نه٬ از این که یکی دیگه لبه ی یه جای بلند وایسه می ترسم.

۳- غرق شدن...اینم خودم نه٬ می ترسم یکی دور شه و زیر پاش خالی شه و کسی صداشو نشنوه و نبیندش و....

۴- از بلایای طبیعی بالاخص زلزله می ترسم. همیشه با خودم فکر می کنم اگه زلزله بیاد و یکی خواب باشه چی کار کنم.

۵- سوسک و ملخ و به طور کلی حشرات قناص(قناص همون ناقصه این جوری شده؟)

۶- بچه که بودم از هر کاری که منو از خواهرم به نوعی جدا کنه می ترسیدم: مثلا از این که کادوی تولد رو یه نفری تهیه کنم...چون خوب مسلما مال من بد تر می شد(یادم نمی ره وقتی قرار شد بابا و زهرا مشهد بمونن و من و مامان بریم بجنورد چه قدر گریه کردم...به این می گن پیاز داغ)

۷- از این که خدا یه لحظه بخواد جبران سستی ها و خطاهای منو بکنه قفل می کنم رسما!

۸- از مردن می ترسم٬ از بازخواست٬ از رو سیاهی و آخرت.... از وفا نکردن به عهدی دیرینه!

۹- از این که وقتم تموم شه قبل از این که بشناسم٬ بفهمم٬ آماده شم٬ تجربه کنم می ترسم

۱۰- از آدم های بزرگِ (بالای ۴۰ سال) مغرور بد اخلاق می ترسم.

۱۱- از سوء  تفاهم به شدت واهمه دارم!

۱۲- همیشه خواب می بینم جنگ شده و بمبارونه..من و داداشم داریم فرار می کنیم ...

۱۳- از گیر قانون افتادن تو یه جایی غیر از ایران می ترسم.

۱۴- از آدم های بی بند و بار هم می ترسم..مثل پسرای ایرانی دبیرستانمون! که خوشبختانه برای اولین بار این نگاه عاقل اندر سفیه نا خودآگاهم به کار اومد و جرأت نمی کردن به من گیر بدن! ولی بیچاره دوستم ترمه٬کلافه اش کردن بنده خدا رو!

پ.ن. دو بار پاک شد یه بار همه اش رفت یه بار تهش

پ.ن. < الذین آمنو.... ولا خوف علیهم و لا هم یحزنون>

دعوت می کنم از الافی ها و دیهیم...یا علی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با فـراقت چند سـازم برگ تنهاییم نیست     دستـگاه صبـــر و  پایــاب شکیبـاییــم نیست

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد     ترس تنهاییست ورنه بیم رسواییم نیست

                                                                                                                  - سعدی -

٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0