حاشا...

سلام

با این که اصلا آماده ی نوشتن نیستم.. می نویسم چون شاید بعدا وقت نشه..هر چی باشه نهایی داریم و درصد تاثیر نهایی تو کنکورم داره تصاعدی می ره بالا...منم که خودم همه ی درسا رو سمبل کردم... در ضمن به مناسبت امتحانای من اومدن مهمان ها به پیشواز والدین گرام رو ممنوع اعلام کرده اند... ماییم دیگه... با این کارا معلوم نیست چه انتظاری دارن ازم!

دیدی ته غذای چند روز که میمونه همه رو با هم قاطی می کنن یه چیزی می شه؟ این همونه! تراوشات کاتوره ای..

الکی الکی پیش دانشگاهی شدیما...هم از نظر کنکور..هم از این نظر که آخرین سال دبیرستانه..هم از اون لحاظ که پیش دانشگاهی پیش دانشگاهیه دیگه...می گن فرق داره!

این روزها سعی بر انتقال از گستاخی دینی به تقلید از بزرگان و شاگردی داریم... بعد از یک بحث یک ساعته با دوستان که خودم به شخصه هر گونه فایده ی بحث رو تکذیب کرده از همه به خاطر گرفتن وقتشون عذر خواهی کردم...خالی بستم که دچار سفسطه و مغلطه شدم و ...آدمیزاده دیگه عارش می یاد بگه اشتباه می کردم!!

۱۶ عدد کولر گازی و آبی برای مدرسه خریداری شده و ما خوش حال که خوب از اون جایی که فقط ما پیش دانشگاهی ها تابستون می یایم مدرسه مال ماست... زهی خیال باطل...

بارون که می یومد از پشت پرده دلم نیومد... پرده رو باز کردم بازم نشد... پنجره رو وا کردم بارون زد کتابامو خیس کرد ... کشیدم عقب خیس نشم کف اتاقمو آب برداشت... بابا این جوری نمی شه.. پنجره رو بستم شال و کلاه کردم زدم به دل بارون... رفتم پشت بوم و تا قطره ی آخر بارون خیس شدم...  .....   ....  هیچی بوی کاهگل نم خورده نمی شه!

صبح: ـ مریم تا صبح درس می خوندی؟ ـ نه خوب! خوابیده بودم! ـ جدا؟ خوش حال شدم فکر کردم درس می خوندی!

بعد از ظهر: ـ مریم نخوابیدی که؟ ـ چرا خوب . بعد از ظهر نخوابم نمی تونم درس بخونم که...

شب ساعت ۱۰: ـ مریم پاشو برو من سفره رو جمع می کنم..تو برو سر درست!  ـ درس؟ نه بابا الان می رم بخوابم! ساعت دهه ها!

مادربزرگه دیگه! نگران!

یه نذر هنگفت کردم... به خیر گذشت... .

می یان بالاخره..دوباره خانواده دور هم... دلم برای هر سه شون تنگ شده... خداییش این سفر باعث شد محفل خانواده مون گرم شه... یا گرم تر...

همه یا مکه رفتن یا کربلا... ما چی؟ ما رفتیم آمریکا...    دیگه.....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حاش لله که نیــم معتقـد طاعــت خویـش      آنقدر هست که گه گه قدحی می نوشم

یا فاطمه الزهرا

۱٠ خرداد ۱۳۸٦  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0