این شب ها...

یا هو

«ساعت آن قدر بین ٢ و ٣ می رود و می آ ید که دیگر نگاهش نمی کنم تا بدانم دقیقاً ٢ و ١۶ دقیقه است یا ١٧. یک استکان چا می ریزم و در تاریکی، با خودم فکر می کنم که چای خوش رنگی است لابد. رنگش هم که نباشد، بوی چای مستم می کند. چند لحظه استکان را نزدیک صورتم می گیرم و عطر چای را حس می کنم و گاهی هم فکر می کنم که انسان ها معتاد می شوند. نوک زبانم را به چای می زنم و این یک سنت است گویا که زبانم بسوزد از بی طاقتی من. فکر می کنم، به دیروز، به فردا. و هر چه با خود کلنجار می روم امروزی پیدا نمی کنم. درست در برزخم...این شب ها خوابم نمی رود، گویی فکری جایی در ذهنم گیر کرده است. من عاشق سکوت شهر در نیمه های شبم. من نیمه شب ها می نویسم، نیمه شب ها فکر می کنم، نیمه شب ها تصمیم می گیرم، نیمه شب ها...»

دیگر نمی توانم. دستم به ستوه می آید و خطی روی تمام این کلمات می کشد. دستم راست می گوید؛ من به خودم هم دروغ می گویم. ساعت ١١ و ٣٠ دقیقه است. از شدت خواب سرم گیج می رود. چراغ را با یک دست خاموش می کنم و در را با دست دیگر می بندم. و در حالی که دارم روی تخت پرت می شوم، پنکه را روشن می کنم. و باز فکر می کنم که: چه قدر امروز زود گذشت. امروز تمام شد اما روزها که تمام نشده اند. جبران می کنم حتماً. و من چه قدر به خودم امید دارم هنوز که فردا جبران می کنم. کافیست بخوابم و صبح      زوود،      پر     اااز      اانرررژی      صبح      حتـ     ماااا          من             [Silence]  

پ.ن.  دلم نیومد این عکس رو نذارم... فقط یه وقت فکر نکنین منم!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح، گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
خود هستی بودم
روشن و رنگی و مرموز و دوان
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموشی بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه حجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من

-حسین پناهی-

۳٠ شهریور ۱۳۸٧  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0