نذری سوخته + کفش پاره...

یاهو

آخ که چه قدر دلم می خواست برم امامزاده صالح فرحزاد و بشینم اون دعای کمیلی رو که بابا دانلود کرده بود رو گوش کنم… وقتی قرار شد جدی جدی راه بیافتیم رفتم فایل رو ریختم تو گوشیم… هر کار کردم نخوند.. اصلا انگار فایله توی لپ تاپ هم نمی خوند.. و در تمام این مدت بابا داشت غر می زد که تو همیشه دیر میای… فایله که نخوند رفتم دعای کمیل مامان رو از گوشیش بلوتوث کنم.. کلا گوشی هنگ کرد… و این جا بود که بابا رفت پایین… بی خیال دعا شدم و دویدم کفشامو بپوشم … باور کردنی نبود کفشام نبود… بعد که فهمیدم مامان کفشام رو شسته هر چی دنبال کفش گشتم هیچی نمی شد پوشید… یا باید کفشای پاره ی علیرضا رو می پوشیدم یا کتونی سفید مامان… نه پیدا شد کفش ورزشی قهوه ای مامان… دویدم پایین… بابا که از قضا می خواست قبل امامزاده بره بیمارستان … خوب رفت بیمارستان و … سویچ رو هم با خودش برد… من بودم و سرمای شب و …سوییچ هم که نبود…تازه فهمیدم که چقدر حرص خوردم ... کلی حرص خوردم که چرا انقدر روحم ضعیفه که برای هر چیزی بی خودی حرص می خوره!...  خوب که قندیل بستم بابا اومد… رفتیم بالاخره امامزاده… به بابا گفتم کی بیایم بیرون بابا هم گفت حالا بریم تو می بینیم همدیگه رو … و رفت تو… من هم اومدم برم تو که دیدم در زنونه بسته است‼ عجب امامزاده ای … کلی صبر کردیم تا مسئولش اومد و درو وا کرد… تو که رفتم اومدم ساعتمو ناگه کنم دیدم ساعت نیاوردم .. اومدم با موبایلم ساعت ببینم که دیدم نیست… حدس زدم که احتمالا وقتی از ماشین پیاده شدم یا توی ماشین یا بیرونش افتاده… انقدر به خودم تلقین کردم که باورم شد توی ماشین جا مونده… حالا من نه ساعت داشتم نه موبایل بابا رو چه طوری پیدا کنم… زنونه و مردونه با یه سری پرده و قالیچه ی آویزون از هم جدا شده بود… هی رفتم و اومدم نه دور ضریح نه دم در هیچ سوراخی نبود که بابا رو صدا کنم… از دم در یخورده سرم رو کردم مردونه بابا رو دیدم که نشسته داره دعا می خونه… خیالم راحت شد و اومدم برم دعا بخونم که باز فکر این که بابا اگه باهام کار داشته باشه چطوری بهم خبر بده عین خوره افتاد به جونم… از بس راه رفتم خانومایی که نشسته بودند دور هم و نمی دونم غیبت کی رو می کردن هی چپ چپ بهم نیگاه می کردن…خدا رسوند که یه بچه هه از مردونه اومد زنونه و درست در همون موقع بابا منو دید… سویچ و گرفتم و رفتم دم ماشین که دیدم گوشیم کنار ماشین تو خیابون افتاده… یه نفس راحت کشیدم و برگشتم امامزاده… رفتم دور ضریح یه جا پیدا کردم که خلوت بود… تا نشستم انگار همه اومدن اون سمت … پا شدم رفتم بیرون دیدم صدای خانم های محترم خیلی مزاحمه… رفتم دور ضریح که صدای عربده ی یه سری دوستان الوات گوشم رو نوازش داد… به هر حال فرحزاده دیگه… بی خیال شدم نشستم شروع کردم به دعا خوندن… همین یه قسمت کلی حال داد …یخورده که خوندم و خوب بعد از اون همه دردسر پخ می گفتن اشکم دراومده بود... آب چشم که هیچی اب بینی هم سرازیر شد و من بودم که هر چند ثانیه جیب هام رو می گشتم بلکه فرجی بشه و دستمالی پیدا شه… نشد… سعی کردم یه جوری بخونم که گریه ام نگیره… تو همین گیر و دار بودم که بابا زنگ زد که بریم… من هم خوب فقط می خواستم خلاص شم پا شدم و انگار فرار کردم… دم در هم به عنوان حسن ختام یک روز خوب نذری سوخته دادن میل کردیم… کیفمان کوک شد!

پ.ن. نوشتم که نوشته باشم...

پ.ن. چقدر سخته نوشته بدون عکس گذاشتن...

پ.ن. یا حق...

٢۱ دی ۱۳۸٧  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0