دعا با طعم صبح

یا هو

صبح ها که دعا می کنم از ته دل، وقتی که پایم را از در می گذارم بیرون، وقتی اولین نسیم خنک صورتم را لمس می کند، وقتی آبی آسمان در جلویم پهناور می شود و من مردم را می بینم که در خیابان پرسه می زنند، وقتی بچه ها را می بینم که کودکند و معصوم، وقتی نفس می کشم و ریه ها یم را از هوایی پر می کنم که تمام حقایق در آن تصعید کرده اند،... صبح ها که دعا می کنم، صدای خنده ی خودم را می شنوم و لبخند تو را می بینم، نوازشت را حس می کنم و دست گرمت را بر پشتم. روز خوبی خواهم داشت.... روزهای خوبی دارم.... چون صبح ها دعا می کنم.

٧ آبان ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0