یک مشت خودپرست دیگر کُش

یا هو

من با تو دوستم. من با او دوستم. او از تو بدش می آید. من با آن یکی هم دوستم. تو از آن یکی بدت می آید. آن یکی از او متنفر است. تو از او بدت نمی آید ولی گاهی پشت سر او بدش را می گویی. آن یکی جلوی او به روی خودش نمی آورد که از او بدش می آید و همه اش به او لبخند می زند و به او کمک می کند. ولی هر وقت به او یه ذره لطف می کند نمی گذارد خدایی نکرده هدر برود و آن قدر جلوی تو به او فحش می دهد و انگ پررویی و آویزانی به او می دهد که حالت کلا از همه آدم ها بد می شود. تو فکر می کنی کلا برایت فرقی نمی کند آدم ها چه شکلی اند ولی می گویی از آدم های فلان شکلی بدت می آید و آن یکی همان شکلی است و خیلی ها همان شکلی اند. من فکر می کنم تو هم خیلی با او و آن یکی فرقی نداشته باشی. من فکر می کنم من هم آن نود درصدی از زندگی که فکر نمی کنم شبیه شما ها می شوم. من هم پشت سر تو به او غر می زنم و اخلاقیات بد آن یکی را پیش تو می گویم. ما همه عین همیم. یک مشت خودخواه خود بزرگ بین خودپرست دیگر کُش. کاش همه کمی، اندکی، ذره ای دلمان بزرگ تر شود. دل من، تو می توانی ... بزرگ شو!

۱٩ آذر ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0