نگاه خداوند

یاهو

خداوند یک نگاه است. یک نگاه مادرانه. یک نگاه عاشقانه. یک نگاه غضب ناک. یک نگاه عاقل اندر سفیه. یک نگاه نگران.

و گاهی که چشمم به نگاهش گره می خورد... نمی دانم.. کوچکی و کم طاقتی مرا می بخشد؟ نمی دانم ناشکری های مرا از یاد خواهد برد؟ و آن قدر نگاهم می کند تا زبان بگشایم...

«فربی احمد شی عندی و احق بحمدی»

‍-----------------------------------------------------------

با اقتدار شکست می خورم و به خود ترحم نمی کنم. سرم را روی شانه ام می گذارم. دلتنگی هایم که رفع شد، دستم را می گیرم و بلند می کنم. پشت سر خود آب می ریزم. و به هیچ کس نخواهم گفت که چه شد آن روز از پله ها افتادم.

 

۱۸ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0