ریفرش

یا هو

از یک نقطه شروع می کنم و دوباره به همان جا می رسم. دوایر باطل. بهترین ها و بدترین هایم می گذرد. درس درس درس درس....... نمی خوانم. می خوابم. یادم نیست قرار بود یک سوم زندگیمان بیدار باشیم یا یک سوم خواب؟ چیزی در گوشم وز وز می کند. یکی تویی و دیگری خودم که مدام نق می زند. یک انگشت قرض کرده ام که ریفرش کند هی تب های موازی فایرفاکس و اپرا مینی را. براستی منتظر چه ام نمی دانم. نه منتظر تو نیستم. فکر کنم وسواس گرفته شدم. نه وسواس هم نیست. فکر کنم خوشی هایم از درون به درون که جریان می یابند کلی در میان راه هدر می روند و من حجم عظیمی خوشی ام استهلاک می رود در پیاده روی ام از صبح به شب و از روز به روز. انگیزه دانی ام به دو دو تا چهارتا جواب نمی دهد. خوشی هم که ندارد. انگیزه کاذب هم خوشم نمی آید. پس بی انگیزگی طی می کنیم...

٢٢ بهمن ۱۳۸٩  توسط ایما  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

تو کجایی نازی؟؟؟؟؟
نیستم!
فرشته ی دیوانه
من/ تو
خودم پر از کسی
قهرمان زندگی من
بیا....
چسب زخم
گیرم که فلان
ما بین خطوط

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

 

ایما

 

تسلیم
[...]
سنگ پشت
طلوعی تا فردا
ترانه ی مجهول
۱۵۰ کيلومتر دورتر
عطر بخار چای تازه
A Little More This Way

 

RSS 2.0