منطق تلخ

حالا تنها کسی که کاری از دستش بر نمی آید منم.. حالا من مشروطم به هزار اتفاق و هزاران نفر تا چه فکر کنند و چه پیش بیاید و به کجا برسد. حالا من مشروطم به تو. حالا من که سرم را انداخته ام پایین و قدم می زنم همه حواسم به قدم های توست. در این بیابانی که یا باید تا آخر بروم یا همین جا بمانم و آهسته بمیرم. در این بیابانی که نمی توانم تنها بروم. پاهایم سست می شود وقتی قدم هایت کند می شوند. قلبم به تپش میافتد وقتی صدای پاهایت به گوشم نمی رسد. می ترسم گاهی. مگر در این برهوت به جز من و تو کسی هم همراه ما هست؟ می ترسم گاهی که خسته می شوی. می ترسم گاهی که گم می شوی. می ترسم از تنهایی...

یادت باشد هیچ وقت نگفتی تنهایت نمی گذارم! و من همیشه می ترسم که تنهایم بگذاری.................................

می دانی؟ آمار و احتمالات به درد زندگی نمی خورد. من در بین دلهره های روزها و شب هایم در خاطراتم دنبال صدایی از تو می گردم که بگویی هستم، که بگویی نترس، که بگویی راهی نیست، می رویم... حتی اگر غلو باشد؛ حتی اگر احتمالش درصدی شبیه صد نباشد..

همیشه همراهی، ولی پشتم خالیست..............................

حالا من مشروطم به قوانین تو. چرا؟ چون می ترسم. چون ضعیفم. به اعتمادت اعتماد ندارم. حرف های منطقی تلخی می زنی. آنقدر منطقی که هیچ جوابی ندارم و آن قدر تلخ که لبخندم را می گیرد.

یک فرقی دارد اعتماد و ایمان من و تو که نمی دانم دقیقا چیست. این حس مشروط بودن دیوانه ام می کند.

برای خدا یک بار هم شده بگو از این جا به بعد با من، بگو قول می دهم .. نترس مدیون نمی شوی..................

/ 1 نظر / 5 بازدید
زهرا ح

آشنا مینویسی.. خیلی .. نوشته هایت درست توی قلبم می نشینند.. [گل] حرف های غیر منطقی ِشیرین بیش تر به دل میچسبد! حتی به دل آدمهای عاقل!! منطق کلا نچسب است.. چه برسد به تلخ اش...