ترس

3.jpg

سلامی دوباره (چون یه دور همه شو  نوشتم و پاک شد)

دعوت شدم از سنگ پشت (درحقیقت از نیکو چون سنگ پشت هنوز خودش ننوشته) به بازی ترس ها:

۱- از تاریکی می ترسم. به طور کلیشه ای از اجنه و ارواح. زمینه اش هم داستانیه که دبیر گرامی دینی اول دبیرستان برامون تعریف کرد. (یادم نمی ره چه قدر اصرار کردیم که بگه...بنده خدا می دونست این طوری اثر می ذاره)

۲- از ارتفاع می ترسم. خودم نه٬ از این که یکی دیگه لبه ی یه جای بلند وایسه می ترسم.

۳- غرق شدن...اینم خودم نه٬ می ترسم یکی دور شه و زیر پاش خالی شه و کسی صداشو نشنوه و نبیندش و....

۴- از بلایای طبیعی بالاخص زلزله می ترسم. همیشه با خودم فکر می کنم اگه زلزله بیاد و یکی خواب باشه چی کار کنم.

۵- سوسک و ملخ و به طور کلی حشرات قناص(قناص همون ناقصه این جوری شده؟)

۶- بچه که بودم از هر کاری که منو از خواهرم به نوعی جدا کنه می ترسیدم: مثلا از این که کادوی تولد رو یه نفری تهیه کنم...چون خوب مسلما مال من بد تر می شد(یادم نمی ره وقتی قرار شد بابا و زهرا مشهد بمونن و من و مامان بریم بجنورد چه قدر گریه کردم...به این می گن پیاز داغ)

۷- از این که خدا یه لحظه بخواد جبران سستی ها و خطاهای منو بکنه قفل می کنم رسما!

۸- از مردن می ترسم٬ از بازخواست٬ از رو سیاهی و آخرت.... از وفا نکردن به عهدی دیرینه!

۹- از این که وقتم تموم شه قبل از این که بشناسم٬ بفهمم٬ آماده شم٬ تجربه کنم می ترسم

۱۰- از آدم های بزرگِ (بالای ۴۰ سال) مغرور بد اخلاق می ترسم.

۱۱- از سوء  تفاهم به شدت واهمه دارم!

۱۲- همیشه خواب می بینم جنگ شده و بمبارونه..من و داداشم داریم فرار می کنیم ...

۱۳- از گیر قانون افتادن تو یه جایی غیر از ایران می ترسم.

۱۴- از آدم های بی بند و بار هم می ترسم..مثل پسرای ایرانی دبیرستانمون! که خوشبختانه برای اولین بار این نگاه عاقل اندر سفیه نا خودآگاهم به کار اومد و جرأت نمی کردن به من گیر بدن! ولی بیچاره دوستم ترمه٬کلافه اش کردن بنده خدا رو!

پ.ن. دو بار پاک شد یه بار همه اش رفت یه بار تهش

پ.ن. < الذین آمنو.... ولا خوف علیهم و لا هم یحزنون>

دعوت می کنم از الافی ها و دیهیم...یا علی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با فـراقت چند سـازم برگ تنهاییم نیست     دستـگاه صبـــر و  پایــاب شکیبـاییــم نیست

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد     ترس تنهاییست ورنه بیم رسواییم نیست

                                                                                                                  - سعدی -

/ 10 نظر / 6 بازدید
اینا(بی... ِ اسبق)

وقتی دين عملی می شود...کاملا اجتماعی وقتی همه چيز منطقی بررسی می شود: آن وقت حافظ وسيله ای می شود برای سر مار گذاشتن مردم... و نسيم وصل هم آهنگ قهوه خانه... آااااااااای مردم من دلم گرفته...زبانم هم..مثل آدم کند ذهنی که می داند کند ذهن است...مثل من سام هستم! آی مردم..من قلمم بريده!نوشتن نمی توانم! (می شنوی آی مردم گفتن هايش را؟...خودت می دانی که با توست...او را با مردم چه!؟! می شنوی؟)

اينا نه ایما!!( بی... سابق)

سر مار نه سر کار می بينی دری وری می نويسم؟ نمی آيی؟

ايما(بی...)

در حالی که بسيار «مواظبم شيطان گولم نزند» از آن جا که درس دارم و ....پست می گذارم من شب می خواستم...اين بود جواب دردم...شب...تنهايی...... شب که می رسد از کناره ها گريه می کنم با ستاره ها همچو خامشان بسته ام زبان حرف من بخوان از اشاره ها

سن .. ..

می گفتی که از نيکو دعوت شدی .. من هنوز ترس هامو ننوشتم ..

..گ پ..

من تا اونجا که يادمه شجاع ما بودی .. از همه ی اينا می ترسيدی يا اغراق کردی؟؟!! ترتيب ترس هاتو دوست داشتم و رنگ هاشو ..

.. .. شت

اذا ذکر الله وجلت قلوبهم .. به اميد روزی که تو ترس هات به خودش توکل کنی .. و ديگر از هيچی نترسی جز خودش .. راستی!! خسته نباشی با اين داستانايی که برا پست پيش اومد!!

از ...

بی ... تو الان يعنی ازوونی که می گفت قنديل می ترسی !

ايما (بی...)

به از...:ببين تا يه حدش شوخيه بعد از يه حدی جدی می شه ديگه... هر چه قدر هم دلت پره به من مربوط نمی شه.... لطفا اين جا ديگه راجع به بابای من حرف نزن!!! در ضمن نه ربطی نداره!!

از ...

از اولشم اصلا شوخی نبود ! (خودش می تونه از خودش دفاع کنه کاسه ... ! ) بعدش هم خودت گفتی از آدم های بزرگِ (بالای ۴۰ سال) مغرور بد اخلاق می ترسم . ( خب من هم فقط گفتم طرف واجد الشرایط . همین ! )

ته نشین کلاس

بیشتر از اینکه پست توجهم را جلب کند دو موضوع دیگر بود. 1. بجنورد و مشهد. همه توی دانشگاه اسم شهر منو با بیرجند و بجنورد قاطی می کنن. (بروجرد ایز مای سیتی!!) تو مشهدم یه سال زندگی کردم. 2. پسرای بی بند و بار ایرانی تو دیار فرنگ سلامی دوباره هم با حال بود