سوت. سیگار. شب. باتلاق.

هوالهو

معلقم با دو پای استوار بر روی زمین. گنگم با هوشی سرشار. می گذرم در ایستاده ترین روزها و ماه های زندگیم. می خندم در غمناک ترین افکار. خوبم در بدترین وضع. نفس می کشم در تنگ ترین خفقان. حفظ دین می کنم در بی دین ترین. بالقوه ام ...

متناقضم.

که بودم. که شدم. نمی گویم کسی بودم. اما دیگر اینقدر هم ناکس نبودم. زبان را با الفبا آموختم و اکنون تک تک حروف را از من می گیرند. دیگر نمی دانم چگونه باید سخن گفت. چگونه باید زیست. در بدترین و شک ترین و گذراترین و خالی ترین و ...

در باتلاقی دست و پا می زنم و همواره می دانستم که دست و پا می زنم و می دانم که دست و پا خواهم زد و صحنه های قبل و حال و آینده را بارها مرور می کنم و در همه منم و دست و پا می زنم و دست و پا خواهم زد. و هیچ خلاقیتی ندارم برای رهایی از دست و پا زدن پس همچنان دست و پا می زنم تا شاید زودتر فروبروم.. خلاص. به امید اعتقاد ندارم، به تکیه چرا. آرنج هایم را روی باتلاق تکیه می دهم.. سرم را روی باتلاق می گذارم و به آسمان خیره می شوم.. سیگار پک می زنم و گاهی سوت..... از یک تا بیست و بالعکس بارها می شمارم تا زمان بگذرد... قرارمان این نبود.

قرارمان این نبود. من بازی می کردم تو شوخی می کردی می خندیدم نگاه می کردی پس چه شد هلم دادی. گفتم خودم می توانم رفتی دیگر صدایم هم به تو نمی رسد؟ که بگویم: آهاااااااااااااااااااااای من غلط کردم. شوخی نکن جدی جدی می میرم ها! اصلا چه طور است گریه کنم دلت بسوزد. هان؟ اه. بوی لجن می آید. مگر این باتلاق ها را نمی شورند؟ احساس می کنم مولکول های این نیمه مایع متعفن به سلول هایم نفوذ می کنند. فکر می کنم به جای خون لجن در رگ هایم در گردش است. باشد. وقت زیاد هست. جبران می کنم. سوت می زنم و سیگار و سوت. بیست، نوزده، هیجده،...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شب بود و شب همچنان بود

و همچنان شب بود.

شب هست، شب خواهد بود.

شب نمی رود و فردا نخواهد آمد.

شب بر بالای سرم ایستاده بود،

و دشت در زیر پایم گسترده.

و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته، می رفتم.

و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده

و دشت، زیر پایم گسترده

و راه در برابرم چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته می رفتم.

و می رفتم....

                                                            -دکتر علی شریعتی-

/ 1 نظر / 5 بازدید
به زمین قانع نباش!!!

اگر پل را رها کردی و به امید آبی که در زیر پا میدیدی به سمت زیر پل مسیر حرکت کج کنی! به آب که نخواهی رسید هیچ در باتلاق آن فریبنده آب هم گرفتار خواهی آمد. از راه هم جا ماندی . در انتخاب مسیرت بازنگری کن دوست من. افق همان افق مشترک است ولی همه ی راه ها به سمت افق به افق ختم نمی شوند. باید بهترین راه را برگزید. دنیا پلی است رهگذر دار آخرت.......