تو کجایی نازی؟؟؟؟؟

من کجا خوابم برد؟ کی بیدار میشم؟

 

از من همین عادت چای خوردن ساعت چهار در لیوان چینی مونده که فراموش نکنم این منم.

 

چیزی شبیه تبلور شبیه نمو شبیه سفر شبیه بازگشت از سفر شبیه رویا شبیه بیدار شدن شبیه نور..... شبیه نور.... چیزی شبیه نور می خوام.

 

دلم میخواد چادر سرم کنم، کوله قبلیمو بندازم، برم دانشکده، نماینده باشم، بدوم بدوم بدوم........ و شاید باز برسم به تو.... وشاید باز متبلور بشم...... و شاید باز....... شاید نه... قطعا دوباره از همین مسیر میام.

 

تو کجایی نازییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟................................................ عشق بی عاشق من.

 

+ تا کجا من اومدم؟

چطوری برگردم؟

چه درازه سایه ام،

چه کبوده پاهام،

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود،

کجا از دستم رفت؟

من می خوام برگردم به کودکیم...................................

 

++(حسین پناهی عزیز)

/ 2 نظر / 51 بازدید
لیلیکا

سلام ایما جانم خوبی خوشی عیدت مبارکه عزیزم؟؟!!!!! خیلی وقت بود میخواستم بهت سر بزنم.. میدونم بی معرفتم تو دیگه به روم نیار..[خجالت]..همینجوری سرخم دیگه شرمندم کنی سیاه میشم! سال خیلیییییییییی خوبی برات آرزو میکنم با بهترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترین آرزوها[قلب] [گل]

لیلیکا

اینو همینطوری میگم..ازش خوشم میاد: « تو این دنیا حتی اگه خداوند هم باشی بازم یه عده ای ازت ناراضیند(!)..پس سعی کن خودت باشی»