مرحله دوم

بسم رب

کم کم که روحت تخلیه می شود بهتر می شوی. کم کم خواب کم تر می بینی. کم کم فراموش می کنی که روزی فکر می کردی دیوانه ای. کم کم می توانی کودک شوی. فیلم ببینی. کارتون ببینی. بخوابی زیاد. ول بگردی. کم کم می توانی تفریح کنی. می توانی بخندی از ته دل. کم کم خوب می شوی. انگار بازسازی می شوی. انگار آشتی می کنی..

مراحل موقتی ترسناک اند. نه می دانی قدرت رفتن به مرحله بعد را داری و نه می توانی برگردی عقب. عقب سیاه است. انقدر این چند وقت خدا را شکر کرده ای که تمام شده و انقدر از آن غول ساخته ای که دیگر نزدیکش هم نمی توانی بروی. چیزی شده شبیه جهنم. پیش رو هم اما چیزی نیست. چیزی باید بسازی. باید آزمون و خطا کنی. نمی دانی کی خواهی توانست. کی پیش خواهی رفت. کجا باید رفت.... کمی ترسناک است. چون دروجودت می بینی که داری خسته می شوی از این موقت. باید عجله کنی. سریع تر. زمان دارد به پایان می رسد...

وارد مرحله دوم می شوم. کمی جدی تر. اما فقط کارهایی که لذت می برم. سراغ آن کارهای کذایی خوف انگیز هرگز نخواهم رفت. همین درس معمولی و همین کتاب معمولی. کم تر خواهم خوابید و کم تر ول خواهم گشت! ان شاء الله...

/ 6 نظر / 7 بازدید
لیلی

از این که پیش رفتی و نماندی خوشحالم...ایما جان.

لیلی

«چون دروجودت می بینی که داری خسته می شوی از این موقت. باید عجله کنی. سریع تر. زمان دارد به پایان می رسد...» -داری با زمان داد و ستد می کنی بار دیگر؟

لیلی

دلم تنگ شده برای کودکی کردن...

لیلی

بعدتر خواهم نوشت...ادامه خواهم داد...بازخواهم گشت... تا سلامی دیگر، ایمای عزیزم، حق نگهدارت![گل]

ایما

برگشتم همان جای قبلی لیلی ولی دیگه همون قبلی نیستم.. یعنی امیدوارم که نباشم.. تا بعد!