حیف! واقعا حیف!

یا هو

حیف که حوصله نوشتن ندارم وگرنه می گفتم که کلا گم کردم همه چی رو یه جا! می گفتم استرس دارم به اندازه یه دنیا، دلخورم خیلی، می گفتم یه حس مبهم بی عرضگی دوباره ذهنم رو پر کرده. می گفتم آخه خدااااااااااااااااااا....

حیف که نمی خوام نا شکری کرده باشم وگرنه می گفتم آخه خدااااااااااااااااا، می ذاشتی عرقم خشک شه بعد دستمزدمو میدادی! آخه خدااااااااااااااا چرا؟ این الان امتحانه؟ عذابه؟ چیه؟ طبیعت خلقت منه؟ نمیشه یکی دو تا از این گیرای روحمو وا کنی؟ آخه خدا من که کلی کار کردم رو خودم، کلی بیخیال الدوله شدم، کلی هر چه بادا باد شدم، این بی ثباتی و اضطراب از کجا اومد؟ این کفر از کجا اومد؟

هر چند خیلی حالم گرفته میشه اگه بفهمم به خاطر دو سه روز مریضیم باز قاطی کردم ولی حال گیریش کمتر از اینه که همینطوری بمونم، درنتیجه: خدایا... حال ما را بگیر به خوب کردن حالمان!

تازه برنامه ریخته بودم بیام این جا به خدا بگم حساب حسابه کاکا برادر، جایزه منو یادش نره... بیخیال بابا! خدایا از خیر جایزه گذشتیم. تو خود هر آن چه میدانی کن.......

حیف که اصلا حوصله نوشتن ندارم...

/ 3 نظر / 5 بازدید
لی لی کا

نمی دونم قبلا هم گفتم یا نه. از قول مشفق کاشانی "در معبد افسوس چه رازیست خدایا، در ما که به محراب دعایی نرسیدیم"

لی لی کا

برنامه راز رو دیدم برمیگردم.... فعلا................

ایما

نه قبلا نگفته بودی! تا بعد! (برگردیا!)