فیزیولوژی قلب.

یا هو

جوهر خودکار به کاغذ نماسیده صدای قلپ قلپ قلبم را می شنوم. دیگر باور نمی کنم صدای قلب تاپ تاپ باشد. عادت کرده ام به نفس هایی که هر چه قدر عضلاتم تلاش می کنند عمیق نمی شوند. عادت دارم به انرژی ای که درون دست ها و شانه هایم جمع می شوند و من از ترس این که جا به جا نشود و نرسد به قلبم، سعی می کنم تکان نخورم. سعی می کنم نفس نکشم. سعی می کنم فکر نکنم چون خوب می دانم در این مواقع افکارم راه را از بیراهه تمیز نخواهند داد.

می ترسم، گاهی. بیخودی باورم می شود که چیزی شده است. مثل فیلم ها دنبال قرص می گردم. خیلی وقت است دو تا می خورم. شنیده بودم یکی جواب نمی دهد.هر کجایی که باشم دست راستم دست چپم را بغل می کند و صدای نبضم را شمارش می کنم. یکی می آید دیگری نمی آید. دیگری می آید این یکی نمی آید. هیچ ریتم مشخصی وجود ندارد. موسیقی مدرن، پست مدرن.

گاهی فکر می کنم اگر دیگر نزند چه می شود. دوباره یادم می رود نفس بکشم. نفس عمیقی می کشم. قلبم به تپش می افتد که خیلی عادی است. دلم برای خودم می سوزد چون خوب می داند باز قاطی شده است همه چیز. تلاش می کنم فکر نکنم اما باز به خودم که می آیم تشخیص می دهد غم هایی را که از افکار بیراهه روی دلم نشسته. دلم می گیرد.

دوباره نفس عمیقی می کشم. هر بار فکر می کنم سال هاست نفس نکشیده ام. در اتاق زهرا را می زنم. احتمالا sms می زند. زهرا همیشه sms  می زند. Sms  هم که نزند اینترنت گردی می کند. امیدوارم زهرا چیزی بگوید و من حال و هوایم عوض شود. اما زهرا همچنان sms می زند. و من آنقدر می نشینم تا شب خودش بیاید و من را نجات دهد. و بعد تنها چند مرحله تا آرامش: مسواک، ساعت، پنکه، چراغ، تخت، خواب….

همه ی این ها، همه ی این ها، طبیعی اند، فیزیولوژیک اند و تو کور خوانده ای اگر می خواهی فکر کنی که مشکلات فلسفی پیدا کرده ای. بیا برایت توضیح دهم… بیا!

 

پ.ن.  - وقتی نیستی جات توی دانشگاه خیلی خالیه...

         -ای بابا. باشم هم می چرخه نباشم هم می چرخه (شاید هم راحت تر بچرخه)

یاحق

 

/ 7 نظر / 94 بازدید
سنگ

یه خواب درست حسابی گاهی تک تک ضربان ها رو می ذاره سرجاش! و کاش توهمات و قلپ قلپ ها بعدش برنگرده. من سیخ وایسادم که برنگرده! اگه تو بذاری! اس ام اس هم خودتی : پی

چکاد

خواب بزرگ ترین هنره. باید خیلی مسائل واست حل بشه تا خوابت ببره: هایدگر

هفت منبر

النّاس نیام فاذا ماتوا انتبهوا .... یه چیزی تو همین مایه ها

داداش نگار!

ایول! قلبم به تپش افتاد!

Hey Sister. I dont think this is physiologic. I think you are kind of crazy or something like that.

علی

دستم رو میذارم رو سمت چپ سینم ! چقدر نقشش کمرنگ بود ... ! چقدر کم بهش فکر کرده بودم ! :|

یاسمن

عادت کرده بودم از توی سوراخ دستگیره ی در نگاه کنم الان در باز شده نور چشامو می زنه