بزرگ نشویم

یا هو

حرف هایی گفته می شوند. حرف هایی شنیده می شوند. حرف هایی تعلیق می شوند. ترس هایی می آیند و می روند. ترس هایی می آیند و نمی روند. ترس هایی عمیق می شوند و حقیقت می یابند. شباهت هایی یافت می شوند. تفاهم هایی زیاد می شوند. تفاوت هایی بروز می کنند. شناخته می شویم. من بیشتر من می شوم و تو بیشتر تو. من فراموشکارم کاش این همه فاصله نبود. شنبه هم که تعطیل باشد باز هم جمعه، عصر دارد. من می خندم و تو همیشه نگرانی. می دانم آخر من را نگران خواهی کرد. از زندگی همین خندیدن می ماند. حتی اگر شکست بخوریم. من خیلی گریسته ام اما هیچ وقت نا امید نبوده ام. می دانم تا من هستم خدا هم هست. زندگی پروژه نیست. صفر و یک ندارد. کاش دهان من به گوش هایم راه داشت بیشتر. هه. عجب افتضاحی می شد اگر افکارمان را دیگران می شنیدند. بگذار من خوب نباشم. این که من نیستم. مگر به دنبال من نیامده ای؟ همه من را ببین. حتی اگر تو را می ترساند. من ایده آل هایم را از دست نداده ام. فقط من همیشه از یک خیابان دیگر می رفتم.من فقط می گویم اگر بخندی تمام راه را هم اشتباه رفته باشی هنوز می توانی برگردی. می گویم بگذار مثل بچه ها ذوق ساختن داشته باشیم نه مثل بزرگ تر ها نگرانی خراب شدن. وقتی نگران می شوی احساس می کنم وظیفه دارم من هم نگران باشم. وقتی می گویم نگران نباش احساس بی مسئولیتی می کنم. ما هنوز خیلی با فاجعه فاصله داریم. حتی فاجعه را هم می شود به خنده گذراند... شاید هم من واقعا هنوز بچه ام. بیا هیچ وقت بزرگ نشویم.....

/ 0 نظر / 7 بازدید