ریفرش

یا هو

از یک نقطه شروع می کنم و دوباره به همان جا می رسم. دوایر باطل. بهترین ها و بدترین هایم می گذرد. درس درس درس درس....... نمی خوانم. می خوابم. یادم نیست قرار بود یک سوم زندگیمان بیدار باشیم یا یک سوم خواب؟ چیزی در گوشم وز وز می کند. یکی تویی و دیگری خودم که مدام نق می زند. یک انگشت قرض کرده ام که ریفرش کند هی تب های موازی فایرفاکس و اپرا مینی را. براستی منتظر چه ام نمی دانم. نه منتظر تو نیستم. فکر کنم وسواس گرفته شدم. نه وسواس هم نیست. فکر کنم خوشی هایم از درون به درون که جریان می یابند کلی در میان راه هدر می روند و من حجم عظیمی خوشی ام استهلاک می رود در پیاده روی ام از صبح به شب و از روز به روز. انگیزه دانی ام به دو دو تا چهارتا جواب نمی دهد. خوشی هم که ندارد. انگیزه کاذب هم خوشم نمی آید. پس بی انگیزگی طی می کنیم...

/ 1 نظر / 6 بازدید
یک من

دارم روی یک دایره دور خودم می چرخم ! هزار بار هدف هایی برای خودم و زندگیم دست و پا کردم ... شادی ایجاد کردم مثل امروز غم ایجاد کردم اما در نهایت می دانم همه چیز باز می شود همان بی هدفی و همان بی احساسی ... همه چیز ...چه کنم ؟!!