دفتر را گشودم...

به نام آن كه ديدارش را به ياران وعده داد ...

مي بينم... مي نويسم... مي خوانيد. اين شماي خيالي در ذهن من ... همدردهاي دنياي خواب... .كاش افسانه ي ياران و همرهان و همدردان به حقيقت بپيوندد، کاش!

به اميد آن روز...

/ 5 نظر / 7 بازدید
هانيه

سلام چرا بی خبر؟ بچه مگه تو المپياد نداری؟

سنگ پشت

می تونی به جای اين که افسانه رو به حقيقت برسونی ...افسانه رو ول کنی حقيقت رو بچسبی! نظرت چيه؟؟ هان؟

زهرا

بابا! آپ کن ديگه... وبلاگو اولش نچسبی ديگه نمی گيره ها!

کتی

ببين خيلی با حالی ذهن من که به انجا ها نمرسيد وبلاگ نوشتن با فايده تر از المپياده من قبلا هم گذاشته بودم